البته کساني بودند که مراحل تحصيلي جديد رو گذرونده بودند اما خيلي در اقليت از زماني که مدرسه حقاني به مديريت ايشون شروع شد تدريجا سطح شروع درسي در حوزه علميه از مراحل پايين سواد به مراحل بالاي اطلاعات و معلومات ترقي کرد ديپلم ليسانس فوق ليسانس پذيرفته ميشدند براي حوزه علميه البته با شهيد بهشتي همکاري داشتند و بايد بگم که آقاي بهشتي رحمه الله عليه در جمع اولياي مدرسه حقاني که بايد واقعا به حق مدرسه شهيد قدوسي نام گذاري بشه در حد رهبر و اداره کننده بود و آقاي قدوسي و همچنين آقاي جنتي که با آقاي بهشتي در اداره اي قصد همکاري داشتند تحت تاثير و اداره قوي آقاي بهشتي قرار گرفت عملا آقاي قدوسي اداره کننده مدرسه بود مدير مدرسه بود آقاي جنتي هم که مسئوليت بالايي در اداره اين مدرسه داشت نميدونم حالا اين مسئوليت چي بود اما ميدونم در برنامه ريزيها با هم شريک بودند اما آقاي بهشتي کسي بود که هر در را پشتيباني ميکرد و مايه ميداد و با قوت و تدبير و قدرت فکر خودش اين محيط رو از دور اداره ميکرد در تابستانها مشهد مي آمدند يکي دو بار من ايشون رو ديده بودم و برنامه هاي سال آينده رو در تابستان اون سال با همديگر مرور ميکردند .

نقش ايشون نقش بسيار مثبت و فعالي بود ايشان به دستور امام آمدند در کار قضايي وارد شدند دادستان کل انقلاب شدند و عضوي از شوراي راديويي قضايي شدند و به شدت به کار چسبيدند بر خلاف بعضي ديگر از علما که همواره در خدمت انقلاب بودند اما نه به عنوان يک عضو دستگاه اداره کننده کشور اما شهيد قدوسي به عنوان يک عضوي از اعضاي موثر اداره کننده دستگاه کشور آمد ايشون مشغول به کار شد و بسيار مثبت و فعال با قضايا برخورد ميکرد.

اما در مورد شهيد محمد حسين قدوسي بايد بگم که يک جوان ممتاز و واقعا جالب بود ايشون در دانشگاه مشهد درس ميخواندند و شهيد قدوسي هر سال به مشهد مي آمدند اين جوان هم در آنجا درس ميخوندند در مشهد من خيلي با ايشون رابطه نداشتم جز از دور بعد از انقلاب هم در مشهد من ميدونستم در فعاليتهاي اسلامي دانشگاه دخيل و شريک بود به صورت نسبتا قابل قبول و خوب تا اينکه در اهواز بودم من و ديدم که ايشون آمد اهواز و اوقات جنگ بود و با من مشورت ميکرد که من چه بکنم آمدم من اهواز ميخوام برم بجنگم نظر شما چيه چه کار کنم ظاهرا پدرشون نظري داده بود حالا اون نظر چي بود به هر حال با من چون مشورت ميکرد چون من فرد قابل قبولش بودم ميخواست بدونه نظرم چيه من به او نظر دادم گفتم که تو همه جا برو همه چيز رو از نزديک ببين اما استعدادي مثل تو و مايه هاي اخلاقي خانوادگي که تو داري براي انقلاب خيلي مفيده اگر ميتواني جان خودت رو حفظ کن که کشته نشي ما امثال شما جوانها را خيلي لازم داريم البته نميگم نرو نميگم نبين نميگم نجنگ اما مواظب خودت باش و اين رو من بهش نصيحت کردم و دلم هم ميسوخت که جواني به اين خوبي بره و شهيد بشه البته از قبيل محمد حسن خيلي جوان توي جبهه ها بود نميخوام بگم که فقط او بود اما او با من مشورت ميکرد و من هميشه به جوانها ميگفتم که جوانهاي ما بايد برن در جنگ شرکت کنند و در مراحل مختلف جنگ شرکت داشته باشند خود من هم رفته بودم و ابايي نداشتم از اينکه خودمم باشم اين رو کار خلاف و بدي نميدونستم اما از اينکه جوانهاي خيلي خوب ما از کام جنگ بلعيده بشوند به شدت در حال دريغ بودم اين نصيحت رو هم به محمد حسن کردم تا اينکه روز سيزده دي سال 59شد که فرداي اون روز اين بچه ها شهيد شدند من در جريان حمله اي بودم حمله مفصلي داشتيم به نيروهاي عراق و در روز اول نيروهاي عراقي رو ما به شدت عقب زديم به طوري که منطقه شمالي کرخه کوه را ما پس گرفتيم حتي بخش از مناطق جنوبي کوه را هم ما تصرف کرديم که همه اش دست عراقي ها بود و مدتها بود دست عراقي ها بود من که نفر بر فرماندهي سوار بودم و ميرفتيم و مي آمديم توي ميدان جنگ مانور ميکرديم من هم اونجا بودم و از نزديک شاهد همه قضاياي جنگ بودم يک جايي رسيديم که نيروهاي ما قرار بود با همديگر الحاق کنند از دو طرف بيان و يک نيروي جديدي رو تشکيل بدهند و برن جلو طرف عمده نيروهاي دشمن اونجا ما پياده شديم و قرار بود که قرارگاه فرماندهي رو در اونجا بر پاکنند من تا پياده بشم از نفر بر خيلي خسته بودم و احساس کردم که گرسنه ام است و تا اون وقت نفهميده بودم که گرسنه ام بود به خيالم ساعت 11و30/11 است در حالي که ساعت 3و4 بعد از ظهر بود يعني اين حد اين ميدان جنگ پر شور و پر التهاب بود که آدم ظهر و ناهار و همه چيز يادش ميرفت گفتيم خوب ناهار هم بخوريم اگه گيرمون بياد نماز هم بخونيم در همين حين که من داشتم با سربازها صحبت ميکرديم و آماده بوديم وضو بگيريم و نماز بخونيم ديدم يک مشت از جوانها دارن مي يان من رو ديدند آمدند جلو سلام کردند ديدم بله علم الهدي و قدوسي و يک مشت ديگه جوان اومدند و دور و بر ما رو گرفتند و سلام عليک کنان روبوسي کردند و اون دو تا رو قبلا من ميشناختم و بقيه رو زياد نميشناختم خلاصه ديدم بله اين جوان لباس سربازي پوشيده برخلاف حرف من که گفته بودم تو کام خطر نرو اومده وسط ميدان جنگ خودش رو قرار داده گفتم کجا ميريد گفت ما از اونيده تا اينجا پياده اومديم چندين کيلومتر بود و اين طفلکي ها وسيله پيدا نکرده بودند بيان و داريم باز هم ميريم گفتم بابا حالا ديگه پيش نريد بزاريد نيروهاي سواره نيروهاي زرهي دارن ميرن و ببينيم چي کار ميکنن شما هم الان امکانات نداريد و نريد بعد شهيد اعلم الهدي به من خيلي علاقه داشت ميدونست من زخم معده و ناراحتي معده دارم از خونشون مادرش که خانم خيلي محترمي هم هست غذا درست ميکردند و حسين خودش هر روز براي من غذا مي آورد هر روز که ميگم بعني قالب روزها براي من غذا مي آورد که من به خاطر زخم معده ناراحتي معده نگيرم يه غذاي ملايمي هميشه مي آورد براي من اونجا به من گفت شما غذا چي کار کرديد گفتم که هيچ چي اينجا که غذا پيدا نميشه و ما هم غذا نخورديم گفت ما داريم يه وقت ديدم نون و پنير و وسايل و عرض کنم که آب ميوه و چيزهاي گوناگون تو دستهاشون همه چيز داشتند و به من دادند که من گرسنه نباشم اين آخرين لطفي بود که قبل از شهادتشون نسبت به من انجام داده بودند و ما غذا رو گرفتيم و با کساني که همراهمون بودند اون غذا رو خورديم و اونها رو من بوسيدم و رفتند که ديگه اونها رو نديدم که شهادتشون فرداي اون روز ظاهرا واقع شده بود و من دو روز خبر نداشتم که اون عده چگونه شهيد شدند شايد هم هيچ کس خبر نداره محمد حسن که قطعا شهيد شده بود بقيه هم ممکنه که شهيد نشده باشند و اسير شده باشند اطلاعي ندارم و اما خود شهيد قدوسي استاد قدوسي بعد که من آمدم تهران ايشون تلفن کرد از من پرسيد شنيده بود که من محمد حسن را در اهواز ديدم چون جسد محمد حسن گير آمده بود ميخواست مطمئن بشه از شهادتش و از من سراغ ميگرفت که چطور شده و من گفتم اين مرد واقعا روحيه فولاديني داشت و اونجا متن صلابت قدوسي رو يک بار ديگه ديدم و اين مرد فرد با صلابتي بود از لحاظ روحي بسيار قوي بود و بسيار پولادين و تاثير ناپذيري بود و ديدم که راضيست به رضاي خدا با اينکه به اين بچه خيلي علاقه داشته ايشون فوق العاده به اين پسر بزرگشون هم بود خيلي علاقه داشت که واقعا پسر دوست داشتني و خوبي بود.

پيام مناسب با شهادت اين عزيز اين است که نگذارند که نام شهيد گرانقدري مثل شهيد قدوسي در زير غبار فراموشي ها پنهان بمونه متاسفانه من ميدونم که از شهيد قدوسي ياد زيادي نميشه چرا عکس ايشون و نام ايشون اينجا و اونجا هست اما اون مقداري که لازمه حضور ايشون تامين باشه من نيافتم و خيلي مناسب است که طلاب مدرسه اي که اين شهيد سالهاي متمادي در آن مدرسه زحمت کشيد با يک ابتکار جالبي کيفيتي رو به اين مدرسه ببخشند .