در فلسفه تربيتي و سياسي : استاد محمدرضا حکيمي

1ـ تربيت و سياست در اسلام

تربيت و سياست ، دو پديده اند در ارتباط با يکديگر و تکميل کننده يکديگرند . تربيت ، زمينه ساز سياست است ، و سياست ، گسترنده تربيت تربيت و سياست ، اگر در يک خط باشند ،‌هماهنگ باشند ، و از يک زمينه برخاسته باشند ، هر دو موفقند و پيروز ، و اگر جز اين باشد ، هر دو شکست خورده اند و ناکام .

در دين عميق ا سلام ، اين دو ، نه تنها در ارتباطند ، بلکه به گونه اي متحدند و يگانه. همان اصولي که شالوده تربيت فردي است ، شالوده سياست اجتماعي است ، شالوده تربيت فرد است . اين است که اگر تربيت ، تربيت اسلامي باشد ، فرد چنان ساخته مي شود که گويي تجسم حاکميت سياسي اسلام است و اگر سياست سياست اسلامي باشد ، جامعه چنان هماهنگ و کوشا حرکت مي کند که گويي همه پيکره اجتماع يک تن است و يک عينيت .

2ـ هدايت ،‌تربيت است و سياست

واقع اين است که دين ، تربيت است و سياست . به سخن ديگر دين عامل هدايت است . و هدايت دو رکن دارد :

1ـ تربيت . 2ـ سياست .

تربيت ، دادن خط است به انسان . نظارت بر حرکت انسان است در خط و زندگي فرصتي است که به انسان داده اند براي حرکت و اين فرصت ( ـ يعني : فرصت حيات و زندگي ) ، مرکب از دو جريان است ، دو جريان تفکيک ناپذير .

1ـ جريان حيات فردي ، 2ـ جريان حيات اجتماعي

چون چنين است ، اسلام به اين هر دو جريان ، توجه عميق کرده است ،‌تا هيچ کدام دچار تباهي و فساد و انحطاط نگردد . زيرا که هر يک از اين دو جريان ، دچار تباهي و فساد و انحطاط خواهد کشانيد . اگر جريان حيات فردي فاسد باشد ،‌جريان حيات اجتماعي فاسد خواهد شد و اگر جريان حيات اجتماعي فاسد باشد ، جريان حيات فردي فاسد خواهد گشت .

اين است که اسلام ، به منظور تصحيح حيات فردي ، به امر تربيت مي پردازد و به منظور تصحيح حيات اجتماعي به امر سياست و در اين رابطه هم فرد را ، و هم اجتماع را ، هر دو را زير پوشش حفظ کننده قرار مي دهد : فرد را ، به عنوان فرد زير پوشش تربيت اسلامي قرار مي دهد و به عنوان عضوي از اجتماع ، زير پوشش سياست اسلامي ، و جامعه را به عنوان جامعه زير پوشش سياست اسلامي قرار مي دهد و به عنوان افراد زير پوشش تربيت اسلامي .

بنابر آنچه ياد شد ، در نظام اسلامي ،‌تربيت ( ـ رهبري و اداره فرد ) و سياست ( ـ رهبري و اداره اجتماع ) دوشادوش حرکت ميکنند براي اداي « رسالت بزرگ » بدينگونه تربيت اسلامي فرد ،‌مددکار سياست اسلامي اجتماع است ، و سياست اسلامي اجتماع ، مددکار تربيت اسلامي فرد و اينها همه مقدمه ارائه «‌تفسير بزرگ » است ، يعني :  تفسير حيات  و ‌تفسير زندگي

اسلام ،‌زندگي را در رابطه با انسان و سعادت تفسير ميکند : «‌انسان در مسير زندگي ناپايدار و جاويد »‌. اين است تفسير بزرگ و آنچه براي انسان مي ماند ،‌حاصل همين حرکت است :

و ان ليس للانسان الا ما سعي

ـ هر کسي آن دِرُوَد عاقبتِ کار که کشت .

3ـ وحدت جهت در هدايت

گفتيم که هدايت ، تربيت است و سياست ، هر دو با هم . زيرا که استوار ساختن مباني اين هر دو ، مي تواند مقاصد سازنده و هدفهاي اصلاحي دين را تحقق بخشد . توجه به تربيت بدون سياست ، و توجه به سياست بدون تربيت نتيجه اي نخواهد داد .

معلوم است که تأثير متقابل تربيت و سياست در يکديگر ، هنگامي مثبت است که تربيت و سياست هماهنگ باشند . در غير اين صورت ، هر يک آثار ديگري را خنثي خواهد ساخت . همچنين معلوم است که تربيت و سياست ، هنگامي هماهنگ خواهند بود که خاستگاه هر دو يکي باشد . اگر جامعه اي بخواهد موفق و سعادتمند باشد ،‌بايد فرد با جامعه و جامعه با فرد ، وحدت درک ، وحدت ديد و وحدت هدف داشته باشد و اين سه وحدت ، هنگامي پديد خواهد آمد که اصول و مباني تربيت فرد ، و اصول و مباني سياست اجتماع از يک جهان بيني و از يک اعتقاد مايه گرفته باشد ، و فلسفه تربيتي و فلسفه سياسي ، منبعث از يک مکتب باشد . در اين صورت است که فرد ، صادقانه وارد اجتماع مي شود و صادقانه با اجتماع همکاري مي کند و اجتماع صادقانه فرد را مي پذيرد و از او در هر موقعيت مناسب استفاده مي کند رابطه فرد با اجتماع در صورت ياد شده ، رابطه عضو است با پيکر . و رابطه اجتماع با فرد ، رابطه پيکر است با عضو . در غير اين صورت يعني آنجا که فرد به گونه اي و بر پايه مکتبي تربيت شده باشد ، و جامعه به گونه اي ديگر و بر پايه مکتبي ديگر اداره شود ، تعارض اجزا با آن پديد مي آيد . اين چگونگي ناهنجار باعث مي شود تا هيچ امري درست انجام نيابد ، و هيچ مقصدي به سامان نرسد ، نه جامعه جامعه اي باشد موفق و نه فرد فردي باشد خوشبخت .

در نظام اسلام ـ که براساس وحي پي ريزي شده است ـ به وحدت جهت در تربيت و سياست ،‌توجه کامل شده است . اسلام شامل همه ابعاد لازم براي اداره بشريت هست ، هم ابعاد تربيتي ( براي افراد ) هم ابعاد سياسي ( براي اجتماع )  در اسلام ، همه جريانها و ديدها و تربيتها ، از يک جا سرچشمه ميگيرد و همه با هم هماهنگ است . فلسفه الهي ،‌فلسفه تربيتي ، فلسفه اخلاقي ، فلسفه سياسي ، فلسفه اجتماعي ، فلسفه علمي ،‌فلسفه نظامي ، فلسفه اقتصادي ، و فلسفه هنري ، همه و همه از يک جهان بيني و از يک مايه اعتقادي برخاسته است ( که همان جهان بيني اسلامي و اعتقاد توحيدي است ) . بنابراين ، همه يک خط و يک زمينه دارد ، و به سوي يک هدف حرکت مي کند . اصول همه فلسفه هاي ياد شده در بالا يکي است ( اعتقاد به توحيد ) . معلم همه آنها يکي است ( پيامبر ) . متن تعليمنامه همه يکي است ( قرآن ) راهنماي تعليمنامه و مجري و ناظر بر اجرا نيز يکي است ( امام ) و هدف از همه شناختها و تلاشها ، در همه ابعاد يکي است ( ايجاد حرکت صحيح ،‌براي تحصيل کمال والا ، و سعادت اعلي ) . اين است اسلام .

4ـ قرآن و امام ، هدايت واحد

بر مبناي وحدت جهتگيري در هدايت انسان و هماهنگي جوانب گوناگون تعاليم اسلامي ، مي نگريم که اسلام ، امر هدايت انسان را منوط به پيروي از دو نهاد يگانه قرار داده است . امور تربيتي و فرد سازي و امور سياسي و اجتماع سازي ، همه و همه در ارتباط با اين دو نهاد است ، دو نهادي که يگانگي تام و پيوستگي تمام دارند : قرآن و امام . قرآن کتاب خداست و امام حجت خدا و مفسر کتاب خدا ـ قرآن و امام ، دو روي يک سکه اند سکه هدايت و نجات . قرآن ، امام صامت است ، و امام قرآن ناطق . چنانکه پيامبر اکرم (ص) در حديث مشهور « ثقلين » بر همين امر تأکيد کرده است و دو نهاد يگانه ( قرآن و امام ) را به نام ميراث هدايت ، شاخص خط نجات و سعادت در ميان امت باقي گذاشته است و سفارش اکيد فرموده است تا مردم از اين هر دو ، با هم پيروي نمايند ،‌نه اين که يکي را بگيرند و ديگري را رها کنند . پيامبر در حديث « ثقلين »‌ـ که در گذشته آورده شد ـ به صراحت فرموده است :

من در ميان شما امت ، دو وزنه گران ( دو نهاد اساسي ) مي گذارم و مي گذرم . تا هنگامي که به آن هر دو با هم چنگ درزنيد . هرگز گمراه نخواهيد شد . اين دو نهاد ،‌هيچ گاه از هم جدا نخواهند گشت ، تا در رستاخيز ، لب حوض کوثر به نزد من باز آيند .

و چه تعبيري زيبا ، براي هموارگي اين يگانگي : «‌ » اين دو هرگز و هرگز از هم جدا نخواهند گشت تا در لب حوض کوثر ـ در روز رستاخيز ـ نزد من باز آيند . اين است هدايت واحد ، و جهت گيري واحد ، در هدايت اسلامي و حرکت قرآني .

و اين چگونگي ژرفترين و حکيمانه ترين نوع راهنمايي و هدايت است ، زيرا هم قانون است ، و هم ضامن اجراي قانون .

5ـ غيبت امام ، مشکل اساسي تربيت و سياست

با توجه به اساس هدايت اسلامي ، که فعليت يافتن و تداوم پذيرفتن آن ـ در مصداق صحيح خود ـ به نشر تربيت و سياست اسلامي است با هم ، و اين دو ، به وجود و حضور قرآن و امام در جامعه بستگي دارد ، کار در « عصر غيبت » چگونه خواهد بود ؟

خداوند حکيم مهربان ، براي کمک به انسان ، به او نعمت عقل داد و براي هدايت او ، پيامبران را فرستاد . پيامبران يکي پس از ديگري آمدند ، تا دور نبوت به پايان رسيد . پيامبر اکرم ما ،‌خاتم انبيا ، به رسالت مبعوث گشت و کاملترين اديان ، به وسيله بزرگترين پيامبران ، حضرت محمد مصطفي «ع» بر بشريت عرضه گرديد . چون حيات اين جهاني پيامبر ، جاويدان نبود و او نيز مانند ديگران مي بايست درگذرد (‌ـ انک مبت وانهم ميتون ) لازم بود تا براي بشر در طول تاريخ ـ به ويژه نسلهايي که پس از پيامبر تا دامنه رستاخيز مي آيند و پيامبر را نديده اند ـ چاره اي بجويد ، و همچنين براي حفظ اسلام عرضه شده به وسيله خود او ،‌مرکزي پديد آورد . او ميراث هدايت را در ميان امت نهاد و به صراحت معرفي کرد : قرآن و امام ،‌آيين نامه و مجري ـ چنانکه ياد شد .

اکنون مشکل اين است که در عصر غيبت که يکي از اين دو نهاد ، که مبين و ضامن اجراي نهاد ديگر است ، در دسترس مردم نيست ،‌کار چگونه است و تکليف چيست؟

6ـ تکليف در عصر غيبت

از آغاز اين فصل نيز به تفسير هدايت پرداختيم و ديديم که هدايت ، اجراي تربيت است و سياست ، به تعبيري ديگر : عملي شدن احکام قرآن است به تبيين امام معصوم و حاکميت و نظارت او . در اينجاست که با پرسشي بسيار مهم و بنيادي روبرو مي شويم ، پرسشي که بايد به آن پاسخ دهيم ، پاسخي قابل قبول و مطابق با دين و خرد و مناسب با بشريت و تاريخ .

قرآن تعليمنامه هدايت انسان است و آيين نامه تربيت و سياست . و امام مربي افراد است و مدير اجتماع . و هدف ، از حرکت ديني ، تأمين سعادت انسان است . معلوم است که اين هدف تنها و تنها با حضور تربيت ديني در افراد ، و حضور سياست ديني در اجتماع تحقق خواهد يافت . همچنين معلوم است که بقاي دين در آينده منوط است به فعليت داشتن آن در حال حاضر .

بر اين اساس ، اين سئوال پيش مي آيد که آيا در عصر غيبت کار چگونه است و تکليف چيست ؟ آيا تحقق يافتن دين به چه صورت است ؟ آيا بقاي آن چگونه است ؟ آيا هدف عظيم اسلام چگونه تحقق خواهد پذيرفت ؟ کتاب تربيت و سياست ، يعني : قرآن ، برجاست ، اما شارح کتاب و معلم و تربيت و مجري سياست ، يعني : امام ، غايب است . پس تکليف چيست ؟

7ـ پنج پرسش و پاسخ

پرسشي که در بخش پيش ياد شد : «‌آيا در عصر غيبت تکليف چيست ؟ » در مرحله تحليل ، به صورت پنج پرسش پيوسته در مي آيد . اينک به ذکر اين پرسشها و پاسخ آنها مي پردازيم :

پرسش نخست :

آيا در عصر غيبت تکليف باقي است ؟

توضيح : آيا با وجود غيبت امام ، بايد افراد بر طبق موازين ديني تربيت شود و بايد جامعه بر طبق سياست ديني و اسلامي اداره شود ، و اين سياست در جامعه حاکم باشد؟ يا نه ، در عصر غيبت تکليفي بر کسي نيست ، هر چه شد شد ، و هر گونه بود بود ،‌دين و دينداري بر جاي ماند ماند و نماند نماند ؟

به سخن ديگر : آيا در عصر غيبت ، تکليف از گردن مردم ساقط است و دينداري و حفظ دين و انتقال آن به نسلهاي بعد ، وظيفه نيست و تربيت و سياست ديني الغا شده است : نه افراد لازم است براساس دين تربيت شوند و نه جامعه لازم است براساس دين اداره شود . لازم نيست احکام قرآن عملي گردد .اين کتاب بايد به صورت يک شيء مقدس درآيد . و در رفعها و طاقها و روي ميزها زيبا و در جلدها و قابهاي قشنگ جاي داده شود ؟ آيا اين است ؟ يا نه ، بلکه در عصر غيبت نيز بايد تربيت ديني در سطح فرد ، و سياست ديني در سطح اجتماع عملي گردد ، هم فرد بر مبناي دين تربيت يابد و هم جمع بر مبناي دين اداره شود . بايد احکام مورد عمل قرار گيرد و هدايت قرآني فعليت يابد و قرآن کتاب شناخت و عمل باشد ، کدام است ؟

پرسش دوم :

معلم تربيت و مدير سياست ، در عصر غيبت کيست ؟

توضيح : اگر پاسخ پرسش نخستين اين باشد که تکليف باقي است ، بطبع اين سئوال پيش مي آيد که اکنون که تکليف باقي است و افراد بايد داراي تربيت ديني باشند ، و جامعه مسلمين بايد برطبق مقررات سياست اسلامي اداره شود ، حال که بايد هدايت قرآني فعليت يابد ، و احکام قرآن عمل شود و جامعه قرآني پديد آيد . اين تربيت بدون نمونه و اسوه و اين سياست بدون زعيم و رهبر ، و اين جامعه بدون امام و سرپرست ، چگونه تحقق پذيرد ، و چگونه اجرا گردد ؟ و چگونه تشکيل يابد ؟

به سخن ديگر : معناي باقي بودن تکليف اين است که هم تکليف فردي باقي است و هم تکليف اجتماعي ( ـ زيرا اين دو تفکيک پذير نيست ) بنابراين ، بايد تعليمنامه دين به تمام و کمال و اجرا شود و اجراي تعليمنامه مجري مصمم و ناظر اجراي دانا مي خواهد ، يعني همان وظيفه که امام در عصر حضور بر عهده دارد . اکنون آيا در عصر غيبت ، مجري و ناظر بر اجرا کيست ؟ آيا الگوي تربيت فرد ، و قطب کنترل کننده حرکات اجتماع چه کسي است ؟

پرسش سوم :

آيا نايب امام يک مقام تشريفاتي است يا يک مقام تشکيلاتي ؟

توضيح : اگر پاسخ پرسش دومين اين باشد ، که جريان امامت و رهبري ، در عصر غيبت گسسته نيست ، بلکه در اين عصر مربي افراد و مدير جامعه نايب امام است ، سئوال اين است که آيا اين نيابت ،‌امري است تشريفاتي و به اصطلاح براي خالي نبودن عريضه است يا نه ، امري است تشکيلاتي در رابطه با نگهداري و بقا و گسترش دين خدا ؟

پرسش چهارم :

آيا مقام نيابت تجزيه بردار است ؟

توضيح : اگر پاسخ پرسش سومين اين باشد که مقام نيابت از امام ، يک مقام تشکيلاتي است نه تشريفاتي ، بطبع اين سئوال پيش مي آيد که آيا وظايف اين مقام ـ با توجه به اين که محتواي تشکيلاتي دارد ـ رسيدگي به امور تربيتي است فقط يا نه هم رسيدگي به امور تربيتي است و هم رسيدگي به امور سياسي ، زيرا اين دو ،‌قابل تفکيک نيست که نيست .

به سخن ديگر : وظايف نايب امام ، در عصر غيبت ، که مسلمين جز او کسي و پناهي و مرکزيتي ندارند ، فقط و فقط بيان احکام دين است و تأليف و تدريس فقه يا نه ، بلکه وظيفه او پرداختن به همه مسائل مسلمين و حل مشکلات آنان است ، اعم از تربيتي و فردي ، سياسي و اجتماع ، اعتقادي و علمي ، و … ؟ نايب امام هم بايد بيان احکام کند وهم ضمانت اجراي احکام را تأمين نمايد ، هم جامعه را در خط دين بيندازد و هم در اين خط رهبري کند ،‌تا مردم بتوانند روي خط دين حرکت کنند و تا مسلمين قدرت داشته باشند که مسلمان باشند و احکام دين خود را عملي سازند ؟ و تا عزت اسلام و حشمت قبله و استقلال سرزمينهاي اسلامي و عظمت و آزادي مسلمين مصون باشد ؟

پرسش پنجم :

آيا اطاعت از احکام نايب امام واجب است ؟

توضيح : اگر پاسخ پرسش چهارمين اين باشد ، که مقام نيابت تجزيه بردار نيست ، نايب امام هم نمونه تربيت اسلامي است و هم مجري سياست اسلامي ، بنابراين آيا وظيفه مسلمين است که از احکام او اطاعت کنند ، يا نه ؟

اين پنج پرسش به صورتي عميق در برابر ما قرار دارد . اگرچه ، در ضمن توضيحات پاسخ آنها نيز تا حدودي دانسته شد ، ليکن اکنون پاسخ هر يک را ـ به ترتيب ـ مي آوريم :

پاسخ پرسش نخست :

آري ، در عصر غيبت تکليف باقي است هم به دليل عقل و هم به دليل نقل ، و هم به دليل اعتبار ـ چنانکه بزرگان دين بيان کرده اند .

پاسخ پرسش دوم :

معلم تربيت و مدير سياست ، در عصر غيبت نايب امام است . مسلمين در اين عصر نيز بي سرپرست رها نشده اند ، و طبق قاعده لطف کلامي ـ که در امامت بدان استدلال مي شود ـ نايب امام ، به جاي امام قرار دارد و احيا و اجراي احکام قرآن و رهبري شعار قرآن و تشکيل دادن جامعه قرآني به عهده اوست و نايب امام ،‌در هر عصر ، عالم بزرگ آن عصر است ، عالم نمونه امام ( عالم رباني ) و جامع همه شرايط لازم .

پاسخ پرسش سوم :

نه ،‌نيابت از امام ،‌يک مقام تشريفاتي نيست ، بلکه يک مقام تشکيلاتي است . بنابراين نمي تواند سازمان نيافته و ديمي و بي نظم و بي قاعده باشد بلکه بايد اصول لازم در آن رعايت گردد . و از هرگونه هرج و مرج و تعدد مراکز ، و اختلاف نظر که موجب تشتت قدرت مذهبي مي شود ـ دور باشد . هر کسي که سالي چند درس خواند و زحمت کشيد و مجتهد شد ـ اگر شرايط لازم فقاهت را واجد گشت ـ فقيه هست ، اما زعيم و رهبر و اقامه کننده سياست اسلامي نيست ، پس نمي شود هر کسي در اين مقام قرار بگيرد و جمعي را گرد آورد ، اموالي را صرف کند ، و قدرت مرکزي اسلامي را تجزيه نمايد و مسلمين را دشمنکام سازد . جامعه تشيع نمي تواند بهاي چند سال فقه و اصول خواندن و درس خارج گفتن و رساله نوشتن هر کسي را ، به قيمت نابودي موجوديت فرهنگي و ميراث خونين و حيثيت اجتماعي خود بپردازد . رهبري براي نظم و سازماندهي و ايجاد تشکيلات و بقا و گسترش تشيع است ،‌هرچه با اين هدف معارض باشد ، کنار گذاشته مي شود .

پاسخ پرسش چهارم :

نه ، مقام نيابت از امام تجزيه بردار نيست . اين مقام غير از فقه دانستن و اجتهاد کردن و بيان احکام نمودن و مدرس خارج بودن است . اين مقام محتواي تشکيلاتي دارد. بنابراين هم بايد متوجه مصالح فرد باشد از راه اشاعه تربيت اسلامي وهم متوجه مصالح جمع از راه قافله سياست اسلامي ، به خصوص که مي دانيم چنانکه چند بار اشاره کرديم ـ که ميان تربيت ( ـ خط زندگي فردي ) و سياست ( ـ خط زندگي اجتماعي ) جدايي نيست . هر يک در آن ديگري نقش سرنوشت ساز دارد . اگر در جامعه اي تربيت اسلامي نباشد ،‌سياست اگر اسلامي هم باشد ، موفق نيست و کاري از پيش نمي برد . و اگر در جامعه اي سياست اسلامي نباشد ، تربيت اگر اسلامي هم باشد موفق نيست و کاري از پيش نمي برد .

پاسخ پرسش پنجم:

آري ، اطاعت از احکام نايب امام ، واجب است . گفتيم که نايب امام ، در هر عصر ، عالم کامل رباني جامع آن عصر است . عالمي که در بعد علم و آگاهي و تقوي و تعهد ، نمونه و کامل باشد . چنين کسي به جعل و نص امام «ع» ، صاحب ولايت شرعيه است و در عصر غيبت ، پيروي از او لازم است و حرکت در خط او حرکت در خط دين و خط ائمه طاهرين است و مقابله با او و اهمال در امر او و موضع گيري در برابر او و جبهه گشايي در قبال او تا چه رسد به مقام عليه او و توهين و تحقير او ـ همه و همه ، خروج از خط امامت و قرآن است و خروج از خط امامت و قرآن خروج از خط نبوت است و خروج از خط نبوت ، خروج از خط دين و توحيد است .

اين ، دين ماست و تعليمات ائمه ما . آنچه از آيات و احاديث که اساسي دين است ـ استفاده مي شود ، اين است .

تداوم رهبري ، راه حل مشکل

بنابر آنچه در اين فصل يادآوري کرديم ، و آنچه در خلال پرسشها و پاسخهاي پنجگانه آورديم ، غيبت ، در فلسفه تربيتي و سياسي ، که همان فلسفه امامت است ، به خوبي تفسير مي شود زيرا با مطرح شدن امر « نيابت » ، تسلسل ضرورت « امامت » و رهبري ادامه مي يابد ، و چگونگي تکليف در آن دوران و امر مهم رهبري و مديريت ،‌هيچ سخني و دستوري از امام معصوم نرسيده بود کار مشکل بود ، هم در جهت تربيت وهم در جهت سياست . ليکن ، در اين باره ، مردمان را بلاتکليف رها نکرده اند ، بلکه امامان معصوم و پيشوايان دلسوز ، مردم را به نايب امام در هر عصر رجوع داده اند ، و تکاليف نشر دين ( ـ تربيت ) و بقاي دين ( ـ سياست ) را به او سپرده اند و همه را به اطاعت او فراخوانده اند .

در فصل نهم ، به هنگام ذکر آثار وجودي حجت «ع» در عصر غيبت ياد کرديم که مردمان اگرچه از درک «‌حضور مربي اکبر »‌محرومند ، ليکن امکانات هدايت در اختيار هست ، از جمله عالم رباني . در اينجا بايد بيفزايم که يکي از آثار عمده حجت «ع» اگرچه خود در پرده غيبت به سر برد ـ همين جريان نيابت است . زيرا مردم با رجوع به «‌عالم رباني »‌در خط دين خدا قرار مي گيرند . و به ديانت و هدايت مي رسند و معلوم است که رجوع مردم به عالم رباني در عصر غيبت به اعتبار نيابت اوست از امام . پس اين جريان عظيم تعهد، در طول تاريخ ، يعني : نقش سازنده و بزرگ عالمان سترک شيعه در سرتاسر اعصار غيبت ، خود اثري است از آثار وجود حجت بالغه الهي و شعاعي است از اشعه آن خورشيد ازلي .

پس از آنچه ياد شد ، بايد توجه کنيم که در شناخت اين اصل ديني ( ـ نيابت در عصر غيبت ) اهميت بسيار دارد ، توجه به ابعاد تکليفي اين مقام است ، بايد بدانيم که کسي در عصر غيبت کبري ، در رأس جامعه تشيع ، قرار مي گيرد ،‌نايب امام است و نايب امام بايد به همان گونه که ائمه طاهرين «ع» عمل مي کرده اند عمل کند . ائمه در رابطه با جامعه شيعه ، رفتار تشکيلاتي داشته اند . اين گونه نبوده است که مردم به امام مراجعه کنند و مسائلي بپرسند و بازگردند . امام ، در هر زمان ، خود به شکل هرمي ، در رأس حوزه تشيع قرار داشته است ( ـ اگرچه در پاره اي از زمانها به صورت سازماندهي مخفي و مخفيکاري ) و همه گونه متوجه حفظ موجوديت تشيع و نشر و گسترش آن بوده است و خود مسئله سفارت در عصر غيبت صغري نيز ، کاري است در اين مقوله ، اصلاً بايد ديد فاصله غيبت صغري براي چيست ؟ ممکن بود از نخست غيبت کبري پيش بيايد ، ليکن اينچنين نشد تا مردم به مرور به رهبري نيابي انس گيرند ، و حوزه هاي تشيع و هسته هاي مرکزي شيعه به نحوي اداره شوند و بر سرپا بايستند ، تا شروع غيبت کبري . غيبت صغري وسيله اي بوده است براي آماده سازي ذهني و عيني جامعه تشيع ، براي ورود به حوزه زماني ممتد غيبت کبري و اين خود يک عمل تشکيلاتي بسيار قوي و عميق است . رفتار ائمه با شيعه تنها رفتار يک معلم نبوده است ، بلکه رفتار يک مدير و يک سازمانده و يک رهبر جامع نيز بوده است حتي رهبري در امور نظامي و مبارزات مسلحانه ، اگرچه به صورت مخفي و مخفيکاري اينها بايد در نظر باشد . عالم ديني که نايب امام مي شود ، نايب امام است در همه اين ابعاد ولايت ظاهري ، يعني ابعاد تربيتي و سياسي ، فردي و اجتماعي . اين نيابت فقط مسئله گفتن نيست . مگر مقام امام ،‌حتي مقام ظاهري ، فقط مسئله گفتن بوده است ؟

والسلام علينا وعلي عبادالله الصالحين