بسمه تعالي

عذر تقصير به پيشگاه استاد شهيد

خدايا – اينک که پس از گذشت نزديک دو سال از شهادت استاد عزيزمان توفيقم داده اي تا لحظاتي با روح او خلوت کنم و با همه ضعف و ناتوانيها خاطراتي از آن شهيد را به قلم آورم از تو استعداد مي طلبم که ياريم دهي تا بتوانم با اين بيان الکن و قلم نارسا ذکر گوشه اي از يافته هاي مستقيم از آن استاد از سنگيني اين محموله عظيم که دائما بر دوش من سنگيني مي کرده و مي کند بکاهم. شايد اين نوشته ناچيز مورد رضايت روح بزرگ او واقع شود و در نتيجه تسلي خاطري بر قلب مجروح من خواهد بود.

شروع سخنم از ده سال قبل است – سالهاي سياهي که حاکميت ظلم توانسته بود واقعيتها را دگرگون کرده ارزشها را وارونه جلوه دهد.

مظلوميت حق و روحانيت بعنوان سمبل واقعي آن ‌چنان بود که کمتر در انديشه جوان تحصيل کرده خطور مي کرد براي ادامه تحصيلات به قم وحوزه هاي علميه برود و حتي براي کسانيکه به طريقي با حوزه ها ارتباطي داشتند و شرايط خانوادگي و گاه فکري آنان ايجاب مي کرد به تحصيلات ديني و طلبگي بپردازند ، اين مسئله سخت مورد سئوال بود که آيا براي آنان امکان ادامه تحصيلات حوزه اي و طلبگي هست يا نه؟

در چنين شرايطي جرقه هايي در حوزه درخشيدن گرفته بود که مي توانست براي طالبان حوزه مرکز جذب و اميدوار کننده باشد.

بعضي از کساني که از شهرستانها به قم آمده بودند و توانسته بودند تحت پوشش حرکت هاي جديد حوزه قرارگيرند در بازگشت با شرح برنامه هاي جديد ميتوانستند رغبت و ميل حرکت را در کساني که داراي زمينه آمدن به حوزه ها بودند، ايجاد نمايند و من نيز يکي از کساني بودم که بدين ترتيب توانستم به آغوش پر مهر و صفاي روحانيت راه پيدا کنم. راهي که از 6 سال قبل يعني بعد از اتمام دوران تحصيل ابتدائي طالب و عاشقش بودم – ولي نبودن برنامه مشخص و صحيحي که بتواند براي من و امثال من جاذب و قانع کننده باشد 6 سال ديگر بتا خير افتاد و در نظام فرهنگي دبيرستاني طاغوت بهدر رفت.

مدرسه حقاني يکي از آن جرقه ها و حرکت هاي جديد حوزه بود که مي توانست پاسخگوي نياز و عشق جوانان آن روز باشد و آنها را بسوي تحصيل طلبگي جذب نمايد.

شناخت حقاني در آن زمان جداي شناخت مسئولش نبود مسئولي قاطع، مدير، منظم، پرکار ‌دلسوز، متقي، صادق، عالم و …

مصاحبه آن بزرگوار با داوطلبان تحصيل در مدرسه بهترين صافي براي ورود خالص ترين طلبه ها به آن مدرسه بود. مصاحبه اي که با کمال دقت و حوصله فراوان نسبت به همه شرکت کنندگان در امتحانات ورودي مدرسه توسط شخص ايشان تا ساعاتي از شب انجام مي شد.

همين مصاحبه بود که خيلي از چهره هاي نفوذي را که مي خواستند به مدرسه راه پيدا کنند،‌رسوا مي کرد،‌

استاد شهيد توانسته بود با قاطعيت و مديريت ويژه خويش مدرسه حقاني را سالها در حکومت طاغوت در مقابل همه خطراتي که از داخل و خارج مدرسه را تهديد مي کرد بعنوان سنگري فکري و فرهنگي و مرکزي براي مبارزه حفظ نمايد و يک تنه با همه مشکلات و کمبود ها مقابله نمايد.

وقتي در تابستان 52 همه اساتيد مدرسه و حتي بعضي از اعضاء شوراي مديريت آن بزندان افتادند و يا تبعيد شدند او براي سالها به تنهائي مدرسه را اداره کرد و هيچگاه در برابر حوادث از خود ضعف نشان نداد.

برخورد او با مامورين ساواک که گاه وبيگاه به مدرسه هجوم ميآوردند يادآور صلابت و استواري بندگان خدا در برابر مستکبران بود. او آنچنان در اين برخوردها آنها را حقير و خوار مي کرد که گويا توله سگي وارد مدرسه شده است.

يکروز پنجشنبه که طبق معمول کلاس اخلاق استاد داير بود مامورين ساواک بمدرسه آمده و مي خواستند دفاتر را بررسي کنند. استاد اخلاق ما کليد ها را بسوي آنان پرتاب کرد و در حاليکه بعضي از طلبه ها فکر مي کردند. ممکن است درس اخلاق تعطيل شود،‌با عظمت و ابهتي خاص به مسجد آمد و آنروز درس اخلاق او بيش از هميشه جاذب و جالب بود.

نظم و انضباط رعايت ضوابط و يکسان نگري، حساسيت در برابر تبعيض و بي عدالتي از ويژگيهاي آن بزرگوار بود او حتي در برابر نيم دقيقه تاخير با خلف قول حساس بود. گويا هنوز قامت رساي اوست که در جلو ايستاده و مي بيند آيا محصلين و اساتيد به کلاس رفته اند يا نه؟‌

حتي او آنچنان در اين موارد قاطع بر خورد کرده بود که طلبه هاي سال آخر هم با سابقه طولاني تحصيل در مدرسه جرئت نداشتند تقاضايي بکنند که در آن بوئي از تبعيض باشد چرا که مي دانستند تقاضايش با شدت رد مي شود. دقت و ظرافت او تنها در رابطه با کلاس و درس نبود بلکه در بسياري مسائل که بنظر ما کوچک و خرد ميآمد ، دقت و بلند نظري خاصي داشت که باعث مي شد شاگردان او نيز مثل خودش اين ظرايف را رعايت کنند.

مثلا گاه لباس نامناسبي را در بر طلبه اش ميديد که خلف شان روحاني بود، تذکر ميداد به همين خاطر وقتي اين حقير سه روز قبل از شهادتش مي خواستم به حضورش برسم در حاليکه لباسم مسافرتي و کثيف بود، پيش از حضور ابتداء‌در دادستاني حمام رفته و تنها لباسم را شسته و تميز نمودم و آنگاه به حضور استاد رسيدم.

دروس مدرسه در سالهاي اول عبارت بود از تدريس رساله ،‌مفردات قرآن ، صرف ساده،‌حفظ قرآن،‌انشاء فارسي، گلستان و عربي اسان ، عقايد و تاريخ اسلام و اخلاق که از اين ميان تدريس مفردات قرآن و گلستان سالهاي اول و دوم،‌درس اخلاق مدرسه توسط شخص ايشان برگزار مي شد اما افسوس و هزار افسوس که ما در آن موقع ارزش واقعي اين دروس را درک نمي رديم و گاه با خودمان فکر مي کرديم کلاس رساله ‌، فارسي ‌، حفظ قرآن به چه درد مي خورد!

و اين يکي از آن موارد تقصيري است که امروز بايد در پيشگاه خداوند از روح بزرگ او پوزش بطلبيم که: قدوسي عزيز – ما امروز پس از گذشت سالها ارزش تک تک دروس آن روز را که تو در برنامه گذاشته بودي متوجه مي شويم، حتي رساله اي که آنروز فکر مي کرديم بدون استاد مي توانيم مطالعه کنيم و نياز به استاد نيست،‌امروز دوست داشتيم فرصتي مي بود و پاي درس استادي بنشينيم که براي ما رسالة فارسي تدريس نمايدهمان کاري که امروز از طريق تلويزيون توسط استاد بزرگ حوزه آيت الله صانعي انجام مي شود 

ولي افسوس که ديگر کلاسهاي مفردات گلستان و اخلاق تو بر قرار نيست و مهمتر از همه کلاس اخلاق تو کلاس اخلاقي که روزهاي پنجشنبه و با اصرار زياد محصلين و تقاضاهاي مکرر از ايشان انجام مي گرفت، از درسهايي بود که ديگر پس از گذشت آن ايام نظير آنرا نيافتيم. هنوز سخن آن عزيز در ظهر پنجشنبه در شرح کلام امام علي ( کان ليفي ما مضي……)‌درگوش من طنين انداز است که مي فرمود شما اگر توانستيد اين دوازده صفت را در 12 سال تحصيل کنيد خيلي کار کرده ايد.

سخني که آن زمان ما نمي توانستيم درک کنيم و گاه با خودمان فکر ميکرديم و صميم مي گرفتيم که چند ماهه به آن برسيم ولي امروز با گذشت 9 سال از گفتة‌استاد مي فهميم که اگر ما آن روز به گفته از عمل کرده بوديم شايد امروز در کسب بعضي از صفات موفق مي شديم و چنين نبود که هنوز در کسب اولين صفت آن درجا زده باشيم.

استاد در برخورد با بيت المال نيز خيلي دقيق و محتاط بود. با همه گرفتاريهايش بر کار ساختمان مدرسه نظارت مي کرد و اگر براي لوله کشي بنا بود بعضي از کاشي هاي مدرسه کنده شود، با شدت ملاحظه داشت که اگر مي توان با کندي يک کاشي و نصف، کار را انجام داد و کاشي کنده نشود.

با ساعتهاي طولاني کار در مدرسه که گاه تا پاسي از شب را تنهاي تنها در دفتر مدرسه مشغول کار بود هيچ وقت حتي يک چائي از مدرسه براي ايشان مصرف نشد و اصلاً دفتر مدرسه منتظريه (حقاني) هيچ وقت چاي به خودش نديده است. حتي گاهي بعضي از اساتيد پيشنهاد کرده بودند که مدير عزيز ما با خنده اي معني دار از کنار مسئله مي گذشت، خنده اي که شايد با اين سخن همراه بود که بلي آقاي … خيلي چيزهايي ديگر هم اگر مي بود خوب بود! سال 56 بود و اوج برخورد هاي فکري در خارج از حوزه و حوزه ،‌و خود بخود اين برخوردها بداخل مدرسه نيز کشيده شده بد. برخوردها روز بروز حادتر مي شد و استاد از اينگونه برخوردهاي غير اسلامي نگران بود . بنا به پيشنهاد استاد به پيروي از خط مشي ائمه «ع» جلسة‌مباحثه و مناظره اي تشکيل شد که به نتيجة‌مطلوب نرسيد و اين حادثه به بيرون رفتن بعضي از طلبه ها از مدرسه انجاميد . آنچه در اين برخورد بسيار زيبا و فراموش نشدني ست و هر چه زمان مي گذرد زيبايي بيشتر خودش رانشان مي دهد، چهره مقاوم و استوار و در عين حال پر عطوفت و مهربان استاد شهيد در برابر اين حادثه تلخ بود، او کوچکترين ضعفي در برابر اين جريان از خودشان نشان نداد که اين براي او بسيار طبيعي بود – چرا که براي و ضعف نشان دادن در برابر چنين حوادث کوچک خنده آور بود. اما آنچه زيباتر از مقاومت بود عطوفت و رحمانيت او بود. با اينکه انتظار مي رفت اين جريان آن استاد را براي هميشه از آن جمع جدا کند ولي او هيچوقت بروي خودش نياورد و در برخوردهاي بعدي آنچنان پدرانه برخورد کرد که گويا مسئله اي اصلاً رخ نداده است.

صحبتهاي حضوري «گعده هاي » استاد خيلي پرخاطره بود. طلبه ها خيلي دوست داشتند که استاد فرصتي داشته باشد تا با آنها دقايقي بنشيند و گعده بگيرد . حتي وقتي در سال 57 که به مراسم استقبال امام به تهران رفتيم و در مدرسه،‌و براي اولين دفعه بود شبها با استادمان در يک در سالن بزرگ مدرسه مي خوابيديم و در انتظار شب که او براي نماز شب خيزد، بالاخره بچه ها شبي را بتنهايي گير آورد براي لحظاتي با او بنشستند خلوتي که تکرار نشد و فقط بک دفعه بعد از انقلاب وقتي از شهادت فرزند بزرگش در جريان شهداي هويزه به لقاء‌پيوست حضورش رفته بود بگونه اي عادي و طبق برخورد کرد که قدرت را از ما گرفت و من نمي دانم که بايد چگونه مسئله را بيان کنم – آيا بايد تسليت گويم يا تبريک؟؟ و يا اصلاً مثل هميشه در انتظار استاد خودش زبان بگشايد و نصايحي را نمايد.