ايشان ما را طوري تربيت کرده بودند که اصلا هيچ ناراحت نمي شديم از اينکه چرا روز جمعه نداريم چرا تفريح نداريم و يا بچه ها فکر نمي کردند واقعا بايد يک تفريحي داشته باشيم. علاقه عجيبي داشت که به مستضعفين رسيدگي کند. هميشه فکر مي کرد که بايستي رسيدگي کرد از هر جايي شده بود مرتب براي يک عده لباس تهيه مي کرد . مرتب ساليانه از خودمان کسر مي کرد و به مردم ميداد و مي گفت اين درست نيست که ما در رفاه باشيم و مردم در رفاه نباشند .
محمد حسن پسر بزرگم که مي خواست برود به جبهه ، صدايش زد و گفت بابا جان فکر نکن که داري مي روي جبهه واقعاً براي خودت، اول ببين براي چه مي روي؟ يک شب با خودت خلوت کن ببين براي خدا مي خواهي بروي يا نه، اگر واقعاً قاطعي داري اصلاً ارزش ندارد.
هر روز انساني در مبارزه خدايي خويش در خاک و خون غلتيد ولي ديديم که صبر و تحمل فرياد پيام او از حلقوم زنان مسلمان طنين انداز شد مادر ، در شهادت فرزندش اظهار رضايت کرد و همسر در شهادت شوهرش، اشک شوق ريخت و با افتخار از او نام برد و اين پيام هاست که بيانگر روح توحيدي در کالبد جامعه اسلامي و زنان مسلمان اين سرزمين است و اکنون بر سر آنيم که براي رساندن پيام اين زنان«زينب گونه» ، بخشي را تحت عنوان«همسر شهدا» اختصاص داده و گفته و خاطرات آنها را چون حماسه اي در تاريخ ثبت نماييم. حماسه اي که «واقعيت» دارد و هر روز«فرد»«فرد» مردم دنيا آن را به چشم مي بينند و لمس مي کنند، حماسه اي که بيان حضور زن در متن انقلاب اسلامي است و نمايانگر اسطوره هاي تحمل و صبر و مقاومت که اکنون در زنان مسلمان تجلي کرده است، مي باشد و بر اين مبنا در اين شماره خاطرات و گفته هاي «همسر» شهيد حجت الاسلام و المسلمين آقاي قدوسي دادستان کل انقلاب را مي آوريم تا آنچه را گفتيم به طور مستند در اختيار همگان باشد و در تاريخ حماسه اين شير زنان الگو همه زنان جهان گردد، زناني که در عين فقر و تنگدستي، در دوران زندان فرزندان و همسرانشان در خانواده محکم و استوار استقامت کرده اند و پس از شهادت آنها نيز همچنان در تداوم راهشان بدانان عشق ميورزند و پيامشان را ابلاغ مي نمايند . همسر شهيد قدوسي سخن را در مورد همسر شهيدش آيت الله قدوسي چنين آغاز مي کند : ايشان در سن 15سالگي، تقريباً 15سالشان تمام نشده بود که آمدند قم ، براي تحصيل و در زمان مرحوم آقاي صدر و نيز به ايشان سپرده بودند که درس بخوانند و مرتبا مشغول بودند تا حدود سن 25-26سالگي شاگرد علامه طباطبائي که پدر بنده باشد بودند، با همان آشنائي ازدواج کردند ، من شاگرد مدرسه بودند که با من ازدواج کردند و حدود يکي، دو سال هم نامزد بوديم تا اينکه من آمدم به منزلشان . از اول که آشنايي ما با ايشان بود، از اول مرد خيلي محکمي بود با اينهمه که خيلي جوان بود ولي خيلي محکم متدين با ادب، مرتبا ايشان مي آمد اينجا، ممکن نبود از جلوي درب حتي اين طرف تر بنشيند و به قدري مودب بود که هيچ گاه ممکن نبود که پهلوي پدرم و لباسش را عوض کند. ايشان تقليد مي کردند از آقاي خميني و آقاي صدر از زمان آقاي بروجردي مشغول مبارزه شدند، ايشان مرتب کارش مبارزه بود تا اينکه پانزده شانزده سال پيش اول انقلاب ايشان به زندان افتادند اول که در زندان افتادنند مي گفتند که همه آقايان بودند، آقاي منتظري، آقاي رباني، آقاي مدرسي، تقريبا همه بودند مي گفتند که احتمالاً از يک سال تا پانزده سال زندان خواهد بود ، نمي دانم چطور شد که عقيده شان برگشت و اينها را خيلي نگه نداشتند و آزادشان کردند ولي هر چند روز يکبار اينها مي ريختند خانه و اذيت مي کردند و مي بردند، تهديد مي کردند ولي ايشان همانطور محکم بود، واقعا به خودش يک ذره ترس راه نمي داد ، من گاهي مي گفتم شما نمي دانم وضعتان چطور مي شود؟ زندان ابد مي رويد.
ايشان مي گفتند نه ما بالاخره پيروز مي شويم و هيچ ناراحتي ندارد و هميشه به من مي گفتند که بچه ها را يک جوري تربيت کن که بچه ها فکر نکنن که اگر آدم به زندان رفت يک طوري مي شود، ايشان در زندان خيلي شکنجه ديد به طوري که گرما بود خيلي بد وضعي بود همه مي گفتند آن زمان رئيس زندان گفته بود که حتي ما شلاق هم آورديم، کتک هم زديم او اصلا پشتش هم نلرزيد، هيچ ناراحتي پيدا نکرد بعد هم آزادش کردند ولي خوب مرتبا اذيتش مي کردند. آن وقت ايشان برنامه اي داشت که حتي يک آن واقعا غافل نمي شد يعني يک آن بي خود وقتش را تلف کند و يا مثلا به خوشي بگذراند تفريح مرتب برنامه اش اين بود، صبح که از خواب بيدار مي شد اول بعد از نماز با عجله يک استکان چاي مي خوردند مي رفتند تا بعد از نماز ظهر به خانه مي آمدند و بعد اش به من مي گفتند من مي آييم تو يکجوري غذا را هرچه هست آماده کن که من معطل نشوم همين طور سرپا غذا را با عجله مي خوردند يک چرت کوچک مي زدند و اما ده مي شدند و مي رفتند تا شب بعد از نماز مغرب ميامدند منزل، بعد از نماز مغرب و عشاء مي آمدند منزل تا ساعت 12، 1،و مرتب برنامه شان بود که شبي شش هفت ساعت مطالعه مي کردند و آن وقت زمان مرحوم آقاي بروجردي بود که جزوه مي نوشتند و اين برنامه شان بود و تابستانها هم مرتب داشتند ، ما معمولا روزهاي جمعه از روزهاي ديگر قطعاً کار مان بيشتر بود ولي خوب هيچ خسته کننده نبود يعني واقعا ايشان ما را طوري تربيت کرده بودند اصلا هيچ ناراحت نمي شديم از اينکه چرا روز جمعه نداريم ، چرا تفريح نداريم، با بچه ها هيچ فکر نمي کردند که واقعا بايد يک تفريحي داشته باشيم روز جمعه هست-امروز چرا بابا نيست؟ چرا اينجور نيست.. مرتب برنامه سنگين تر بود هيچ خسته کننده هم نبود مي گفتند که بشر ساخته شده است براي کار کردن و بايد به هدفش برسد.
آنطور که من يادم ميايد ايشان از اول مشغول مبارزه بودند، خودشان مي گفتند که قبل از 15خرداد بود که کسي مي خواست بيايد به قم که طرفدار توده اي ها بود که دولت خيلي طرفدار ش و خودشان مي گفتند، که چسبيده بودند به تير و همين طور گلوله مي آمد و همه فرار مي کردند مکن چسبيده بودم به تير مردم را در جلو فرمانداري تحريک مي کردم که مردم گوش ندهيد، هيچ غلطي نمي توانند بکنند.
مدتي ايشان مشغول بودند ولي من اينها را به درستي نظرم نيست ولي شروع کارشان از همان اول يعني قبل از 15خرداد بود که يادم است که روز 15خرداد ميهمان داشتيم، اخويهايشان آنجا بودند، صبح قرار بود اينها بروند من از خواب بيدار شدم ديدم ايشان لباس مي پوشند، گفتم کجا مي خواهيد برويد ؟ گفتند که من بروم بيرون، کار دارم ، يک سري بزنم بيايم. گفتند وضع خيلي شلوغ است بيرون رويد، گفت من همين الان مي روم سر خيابان اجازه مي دهيد؟ خيلي هم مودب بودند، حتي يک مرتبه نشد حرف ناجور يک بي احترامي، يک حرف رکيک، ابداع در اين همه سال شايد ما بيش ا26-27سال بود که ما با هم زندگي مي کرديم، نشد که يک حرف زنده اي، يک حرف سبک، بزنند..يا مثل بعضي از مردها ي يک حرف ناجور بزنند، با اينهمه خيلي مهربان بودند خيلي محکم ، خيلي با ادب ، اصلا واقعا ادب ايشان در بين ما معروف بود ، بعد گفتند من يک سري بزنم بيرون الان ميآيم اخويهايشان خواب بودند بعد من ديدم ايشان از در آمدند بيرون، طول کشيد ، نيامدند، من ناراحت شدم، گفتن شلوغ است تا ساعت 59/8هيچ خبري نشد، همين طور نگران، ناراحت، خدايا کجا رفته، چطور شده؟ برادرانش بيدار شدند درآمدند بيرون شنيدند گفتند که ايشان سر پل با جمعيت داشتند مي رفتند، ساعت حدود 5/10برگشتند وبه هواي اينکه مبادا برادرانش ناراحت بشوند. من گفتم خوب اخويهايتان ناراحت هستند چرا اينقدر دير کردي؟ گفتن من از اين پل رفتم ديدم آقا مصطفي سر منبر هستند و مثل اينکه آقا را گرفتند و آمدم به شما بگويم بروم بيرون که ناراحت نباشيد نگران نباشيد که چه شده که رفت تا سر خيابان و نيامد خلاصه مشغول بود و هيچ واقعا نه خستگي، نه ترس، نه ناراحتي و هيچ چيز برايشان مطرح نبود و از ان سال مرتب، البته خيلي ظاهر نمي کردند حتي در منزل ظاهر نمي کردند تا آن سال که به زندان رفتند شايد چهارده سال پيش بود، بله همان چهارده سال پيش بود. من مي گفتم که ايشان لابد مي روند در خانه ها و مي آيند و جلسه دارند، ولي چون خيلي حرف نمي زدند و عقيده شان اين بود که نبايستي پخش کرد از نظر گرفتاري و از نظر …تا اينکه آمدند آنها را گرفتند و بردند همه آقايان مدرسين بودند که در حدود سي نفر اينطور ها بودند که آقاي منتظري، آقاي رباني املشي ، آقاي جنتي، آقاي خلخالي، اينها همه بودند، زندان رفتند و زندان قزل قلعه بود معلوم شد که اينها کارشان خيلي سنگين است و گفته بودند که از يک سال تا ده سال محاکمه مي کنند، بعد از آن نمي دانم چطور شده بود که مثل اينکه يک کمي آسانتر گرفته بودند ولي مرتب خلاصه گرفتار بودند به طوري که بازداشتشان 3مرتبه بود بار اول که به زندان افتادند زياد نگهش داشتند ولي دو مرتبه اش را زياد نگه نداشتند.
مثل اينکه فکر مي کردند که از نظر بچه ها، از نظر شاگردهاي مذهبي مثل اينکه حساب مي بردند فکر مي کردند که ملاحظه کنند، خيلي اذيت نکنند و فشار نياورند ولي خوب دفعه اول خيلي اذيت کردند ولي ايشان تا آخر هم به من نگفتند که چه کارشان کرده اند من اتفاقا خيلي از ايشان پرسيدم که فکر مي کردم حتما کتک و اين چيزها بود ولي به من نگفتند . ايشان بسيار مردم دار بودند همه ميدانند که عجيب علاقه داشت که حتما رسيدگي کند به مستضعفين و هميشه فکر مي کرد که بايستي رسيدگي کرد از هر جايي شده يک عده عيد، لباس تهيه مي کرد، مرتب ساليانه واقعا از خودمان کسر مي کرد و به مردم ميداد و مي گفت اين درست نيست که ما ، در رفاه باشيم و مردم در رفاه نباشند ، مرتب ايشان ماهيانه براي اشخاصي پولي مي گذاشت منتها بيشتر اين چيزها را نمي گفت گاه و بي گاهي که مي آمدند دنبال پول مي گفتند چه مي خواهيد؟ مي فهميدم که ايشان واقعا اين کارها را مي کنند چون ايشان واقعا عقيده داشت و هميشه به من سفارش مي کرد به همه سفارش مي کرد که اخلاص را مراعات کنيد هميشه ايشان اين عقيده را داشت که بايستي واقعا اخلاص را مراعات کرد، عجيب تکيه داشت روي راستگويي، آنقدر تکيه داشت که مبادا يک وقت يکطوري بشود که واقعا چيزي غير از خدا در نظر داشته باشيم، هميشه در مدرسه در مکتب ايشان درسهاي اخلاقي داشتند که خيلي واقعا آموزنده بود و اصلا عجيب بود و آدم را تکان ميداد و مي گفتند که مواظب باشد اخلاص را مراعات کنيد.