اين حقيقت مسلم است که بشر بر بسياري از مشکلات زندگي خود پيروز شده و پيشرفتهاي قابل ملاحظه اي نسبت به يک قرن قبل در جميع شئون مادي نصيبش گرديده است .
بشر امروز از اعماق اقيانوسها تا دل فضا را در تصرف خود آورده ، گرما و سرما را مغلوب ساخته ، و بر نيروهاي مهاجم امراض مختلف و مهلک با کشف ميکروب تا حدود زيادي غالب آمده است ، اگر روزي انسان از ترس درندگان و ظلمت شب در داخل غارها پنهان مي شد اکنون با کشتيهاي غول پيکر بر امواج خروشان دريا حکومت و کبريايي مي کند .
آري اينها همه درست است و هيچ کس نمي تواند تحولات عجيب و شگفت آوري را که در پرتو قدرت علم نصيب بشر شده منکر شود ولي « اين حساب هم درست است » که بشر در طول اين مدت يک سلسله فضائل اخلاقي را هم از دست داده است ، يعني همانطور که زندگي ساده به زندگي پر تجمل و مدرن تبديل شده ، پاکدامني و عفت هم به هرزگي و ناپاکي مبدل گرديده است .
هم جاي تاريکي شب و امواج سياه ظلمت را نيروي برق و روشنايي خيره کننده الکتريسيته گرفته و هم تعدي و ستم به جاي عدالت اجتماعي در جامعه حکم فرماست ، هم تهاجم امراض مختلف با کشف ميکروب ريشه کن شده و هم به دنبال بي اعتمادي روزافزون و حبس سرمايه ها اقتصاد جامعه هاي فقير به حالت رکود و خطرناکي درآمده ، هم حکومتهاي استبدادي و ظالمانه ! به دموکراسي تغيير کرده و هم کشتارهاي بيرحمانه ابرقدرتها از ملتهاي مظلوم و بي پناه در شمار کارهاي معمولي و روزانه درآمده . هم مجالس وضع قانون و اجراي عدالت به راه افتاده و هم رشوه خواي و رشوه دهي ، قانون و عدالت را به زانو درآورده است .
نمودار جامعه کنوني بشر
خلاصه همچنان که ترقيات شگفت آور اين قرن از واقعيت هاي غير قابل انکار است ، از دست رفتن يک سلسله فضايل اخلاقي نيز از حوادث مسلم قرن بيستم است . چگونه مي توان انحطاط اخلاقي عصر حاضر را انکار نمود با اين که با چشم خودمان مي بينيم دروغگويي به اندازه اي رواج پيدا کرده که گويي هرگز راستي در عالم نبوده است .
امروزه هرچه شخصيت افراد در مدار سياست بالاتر مي رود ، دروغ به همان اندازه بزرگ تر گفته مي شود اين تنها زمامداران تمدن و سياستمداران نيستند که اساس کار خود را بر دروغ پردازي گذاشته اند . بلکه دروغگويي در اغلب افراد عادي هم در عداد عادات و تفريحات روزانه درآمده تا آنجا که ارزش راستي و قبح دروغ در جامعه به افسانه شبيه تر است تا واقعيت . در دنياي کنوني بي رحمي و بي عاطفگي ارکان انسانيت را متزلزل کرده ، بي اعتمادي به منتها درجه رسيده ،تقلب در مواد غذايي بر کليه امور بهداشتي مردم لطمه اساسي مي زند ، بدبيني و بد دلي بر تمام افراد مسلط شده ، حس انتقام و کينه توزي جايي براي گذشت و اغماض باقي نگذاشته ، تملق و چاپلوسي بزرگترين ضربت ها را به شخصيت هاي فردي وارد آورده ، عزت نفس و بزرگ منشي حتي نامش از خاطره ها محو و نابود شده ، تعليم و تربيت جز در راه تحصيل ثروت مفهوم و معناي صحيحي ندارد ، ارزش استاد در نظر شاگرد فقط به خاطر ارتقا و اخذ دانشنامه است .
شهوت راني و نفس پرستي به سر حد رسوايي و ديوانگي رسيده ،عفت و نجابت از مصاديق بطالت و وا رفتگي معرفي مي شود ، از سخاوت و فتوت اسمي بيش بر جاي نيست ، وفاي به عهد و امانت مفهومي بي مصداق و عنقايي افسانه اي است ! تجارت و صنعت زير بار سودهاي کمرشکن و ظلک رباخواران بي انصاف له و پايمال گشته و
اين است نمودار جامعه رقت باري که محل رشد و تربيت اطفال بي گناه و جوانان بي آلايش ماست . آيا فضايل از دست رفته را در کجا بايد جستجو کرد و اين گمشده قرن بيستم را از چه مکاني مي شود پيدا نمود ؟
واقعيت تلخي که بايد پذيرفت
آدم فکر مي کند که راستي بشر کنوني اين واقعيت تلخ يعني از دست دادن فضايل اخلاقي را چگونه پذيرفته و زير بار آن رفته است ؟
کسي نيست که منکر حسن راستگويي ، عاطفه ، صميميت ، گذشت ، عزت نفس ، آزادي ، عدالت اجتماعي ، اتحاد ، وفاي به عهد ، عفت باشد ،پس چرا در قرن بيستم اين صفات روز به روز به حالت نقصان و زوال افتاده و جاي آن را دروغگويي ، قساوت ، کينه ، بدبيني ، دو رنگي ، حسد ، خودخواهي ، بردگي قومي ، ظلم و نفاق گرفته است .
اگر مردم مرکب هاي سواري قديمي مانند الاغ و شتر را به اتومبيل و هواپيما تبديل کرده اند ، اگر نور برق جاي شمع و چراغ فتيله اي را گرفته ، اگر در همه جا از وسايل ارتباطي تلفن و تلگراف استقبال مي شود ، و اگر در تمام اين موارد بشر به حکم غريزه ( انتخاب اتم و اکمل ) چيز ناقص تري را به شيء کامل تري تبديل کرده است پس چرا اين غريزه در انتخاب اتم و اکمل فضايل اخلاقي رو به قهقرا مي رود .
پر واضح است که هر انسان عاقلي مسافرت با هواپيما و جت را بر شترسواري و در به در شدن در بيابانهاي خشک و سوزان ترجيح مي دهد ، براي داير بودن ارتباط هميشگي از تلفن و تلگراف و بي سيم کاملاًاستقبال مي کند و همچنين در تمام موارد ترقيات و کشفيات جديد اينها قابل انکار نيستند .
اما آنچه که مقصود اصلي بحث ما است اين است که چرا بشر در تبديل يک سلسله از فضايل و آثار انسانيت ،درست برخلاف حکم غريزه نامبرده « انتخاب اتم و اکمل» عمل کرده و فضائلي که همه معترفند محور زندگي سعادتمندانه بشريت است و حيثيت هر جامعه مترقي رهين وجود آن هاست جاي خود را به يک دسته از رذايل داده که روز به روز خطرهاي مختلف آن دامن گير همه و آثار شومش يکي بعد از ديگري ظاهر مي شود .
اين وضع اسف انگيز را چگونه بايد تجزيه و تحليل نمود ؟
مسلماًنمي توان تبديل فضايل اخلاقي را به يک رشته رذايل از قبيل تبديل الاغ و شتر به هواپيماهاي سريع السير و نظاير آن دانست پس چگونه مردم مقارن آن مبادله و تغييراتي که در شئون مادي زندگي ايجاد کردند اشيائي را که ارزش آنها مساوي با بقاي انسانيت و نابودي آنها محو انسانيت است با رذايل اخلاقي مبادله کردند و با عبارت ساده چرا بشر مقارن تبديل وسايل ساده زندگي به وسايل مدرن انسانيت را نيز فروخت ؟
مکتب هاي اخلاقي مذهبي و غير مذهبي
هر چه انسان به کلمات و آراء علماي اخلاق در اين مورد بيشتر دقت و توجه مي کند حيرت و تأسفش زيادتر مي شود ، زيرا مشاهده مي شود که احتياج يک جامعه زنده به مباني اخلاقي به منزله يک اصل مسلم و قانون تغيير ناپذير در نزد مربيان عالم بشريت مورد قبول و احترام است ،در اين اصل مسلم اگرچه اختلافي بين مکتبهاي اخلاقي غير مذهبي و مکتبهاي اخلاقي مذهبي « مکتب انبيا » وجود دارد ولي شکي نيست که اين اختلاف در اصل لزوم احتياج بشر به تربيت هاي اخلاقي و تأدب افراد با اين فضايل نبوده ،بلکه در اين جهت است که مکتبها اخلاقي غير مذهبي ايجاد فضايل اخلاقي را تنها در سايه حفظ حقوق ديگران و عدم تعدي افراد از حدود خود از نظر ايجاد تعادل اجتماعي و نگهداري جامعه از نظر سقوط و اضمحلال لازم دانسته و تا آن حد براي اين مباني ارزش قائلند که : وضع اجتماعي اقتضا داشته و حدود طبقاتي و مناسبات اقتصادي ايجاب کند .
روي همين مبني و عقيده است که قهراً اثر تبليغاتي اين گونه مکتبها بيشتر در جوامعي است که شرايط مادي زندگي و تشکيلات اجتماعي آنها از هر جهت مناسب و آماده بوده و با فقدان آن شرايط گاهي ممکن است اين گونه مکتبها نتوانند کوچکترين تأثيري در راه مبارزات اخلاقي داشته باشند چنانچه مربيان کنوني اخلاق نتوانسته اند بشر متمدن امروزي را از انحطاط هايي که دچار شده اند نجات دهند .
ولي مکتبهاي تربيتي انبيا و مرسلين براي پديد آوردن يک سلسله حالات نفساني و روحي در افراد اهميت فوق العاده قائل بوده و مربيان اين مکتب که از مقامات غيبي الهام مي گيرند توانسته اند هم تعادل و موازنه اجتماعي را در شرايط نامناسب اجتماع را از خطرهاي احتمالي و حتي سقوط قطعي و مسلم حفظ و نگهداري کنند .
به هر حال غرض ما از مقايسه بين دو مکتب اخلاقي مذهبي و غير مذهبي فقط بيان همان جهت اشتراکي بود که هر دو مکتب در اصل لزوم تربيت و احتياج بشر به فضائل اخلاقي به آن معترفند .
تقاضاي کمک از مربيان اجتماع
از اوايل قرن بيستم مقدمات تاراج تدريجي اين فضائل شروع شده و اکنون وضع مراحل نهايي را مي گذراند . چيزي نمانده که اين سيل بنيان کن حتي نام آنها را هم از خاطره ها محو و نابود کند ، اينک وقت آن رسيده که با صدايي رسا از تمام افرادي که خود را در قبال حق و حقيقت مديون و مسئول مي دانند تقاضاي کمک و امداد کرد .
شما اي طرفداران شرف و فضيلت و اي مربيان اخلاق ، بياييد حق و دين خود را به اجتماع ادا نموده و بگوييد ، بنويسيد ، توصيه کنيد ، پند دهيد ، درست است که غالب ما قادر نيستيم اين وضع آشفته دنياي کنوني و اين انحطاط اخلاقي روزافزون را سر و ساماني دهيم زيرا بشر با هزاران مقدمات ، خود را در سراشيب خطرناکي انداخته که سرانجام چاره اي جز سقوط در پيچ و خم دره هاي خطرناک فساد و بي بند و باري ندارد .
ولي آيا ما در قبال تربيت اطفال خودمان هم هيچ مسئوليت و وظيفه نداريم ؟ آيا اين اندازه هم قدرت نداريم که لااقل خودمان را به آداب و رسوم انسانيت مودب کنيم ؟ و يا لااقل يکي از صفات حسنه و نيکو را در خود زنده کنيم ؟مثلاً از دروغگويي بپرهيزيم و يا کمتر دروغ بگوييم . هيچ مي دانيد تنها همين دروغگويي چه اندازه فضيلت و شرافت را در جامعه ما لکه دار و ننگين کرده است ؟ و چگونه ارزش سخن و سخنگويي را از دست داده است ؟
مگر نه اين است که اگر جامعه بخواهد ،اصلاح شود اول بايد از افراد شروع کرد ، پس بياييد اصلاح را از خودمان و از افراد و اطفالي که سرپرستي آنها را به عهده گرفته ايم آغاز نماييم ، بيش از اين از زير بار مسئوليت سنگيني که هر فرد شرافتمند به خاطر حفظ فضيلت و انسانيت در مقابل حق و حقيقت به عهده گرفته شانه خالي نکنيم ؟ زيرا انسان گاهي به آساني و سادگي از آنچه بر او واجب و حتم است خود را به غفلت و نابينايي مي زند حق کشي ميکند ، سکوت مي کند ، غافل از اين که بالاخره آلودگي اجتماع ،افراد درست را هم آلوده مي کند تأثير محيط معنايي جز اين ندارد .
به همين مناسبت توجه خوانندگان عزيز را به يکي از سخنان بزرگترين مربي مکتب فضائل و مکارم و آخرين پيام آور آسماني حضرت محمد (ص) جلب مي نماييم که مي فرمايد : مثل آنهايي که اجراي قوانين الهي را به عهده گرفته و خود نيز از آن قوانين بهره مندند مانند جمعيتي است که براي انتخاب محل نشستن خود در يک کشتي قرعه زده ( و به حکم قرعه ) يک دسته در طرف بالاي کشتي و دسته ديگر در طرف پايين کشتي جاي گرفته ،به طوري که دسته دوم وقتي مي خواهند آب تهيه کنند بايد به قسمت بالاي کشتي رفته و از ميان دسته اول عبور کنند ،در اين حال دسته دوم ميگويند خوب است ما روزنه اي از طرف خودمان بدر يا باز کنيم که ( براي تهيه آب ) دسته اول را اذيت نکنيم ( پيغمبر مي فرمايد ) اگر دسته دوم را بگذارند تا به اين فکري که کرده اند عمل کنند و قسمت پايين کشتي را سوراخ کن کشتي را سوراخ کن با داخل شدن آب در کشتي هلاک مي شوند ولي اگر ( آنها را از اين فکر منصرف و ) از اعمالشان ممانعت کنند همه نجات مي يابند