سخنراني آيت‌الله قدوسي در مکتب توحيد قم:

بخش سياسي جمهوري اسلامي

شهيد آيت الله قدوسي، دادستان کل انقلاب اسلامي، پس از شهادت فرزند برومندانش در جبهه‌هاي حق عليه باطل، در محل مکتب توحيد قم ضمن ايراد سخنراني پيرامون «شهادت»، نصايح ارزشمندي به طلاب علوم ديني کردند که «جمهوري اسلامي» در آستانه فرا رسيدن سالروز شهادت اين شهيد بزرگوار مبادرت بدرج آن مي‌نمايد.

بسم الله الرحمن الرحيم

ضمن تشکر از اظهار همدردي و تهنيت و تسليت خواهران محترم و انعقاد جلسه به اين عنوان، و تسليت و تبريکي که هم اکنون بوسيله يکي از خواهرها، به نيابت از بقيه عنوان شد، با اينکه وضع مزاجي من شايد اکنون اقتضا نکند، اما فکر مي‌کنم بهمين مناسبت از اينجا شروع کنيم:

الشهيد لايغسل و لا يکفن بل يصلي عليه فيدفن في ثوبه کراراً عرض شده است که اصولاً غرض غائي از خلقت، حرکت اين قافله آفرينش است تا آنکه يک عده خاص بتوانند به آن مراحل کمالي خودشان برسند.

يادم هست بهمين مناسبت يک روز بحثي داشتيم، در همين جا، يکي از خواهرها در دو، سه سال قبل گفت: چطور اگر غرض از خلقت و غايت آفرينش، حرکت اين قافله است براي رساندن يک عده خاص به آن کمال، پس بقيه به تماشاي جهان آمده‌اند؟ عرض کردم آري، بقيه به تماشاي جهان آمده‌اند.

اما اينکه اين عده از آن عده خاص عقب مانده‌اند، نه بخاطر کوتاهي از ناحيه خلقت و نه بخاطر قصور از جانب حق تعالي و نه بخاطر مسامحت از نظير انبياء و مرسلين و تربيت مربيان کمالي آدم، بلکه بخاطر کوتاهي و کوته‌نظري خود آن عده است.

در اين قافله آفرينش از نظر جسمي، هيچکس ايراد نکرده است که چرا گوسفند را ذبح مي‌کنيد تا ديگران تغذيه کنند؟ چرا؟ بخاطر اينکه اگر يک کسي با اين قافله آفرينش گوسفند شده، خواه ناخواه بايد براي انسان ذبح شود. پس اشکال نکنيد در همين مقدمه‌اي که عرض کردم غرض خلقت و غايت نهايي آفرينش، حرکت قافله‌ است براي رساندن يک عده خاص به آن کمال، پس بقيه به تماشاي جهان آمده‌اند؟ عرض کردم آري، بقيه به تماشاي جهان آمده‌اند.

اما اينکه اين عده از آن عده خاص عقب مانده‌اند، نه بخاطر کوتاهي از ناحيه خلقت و نه بخاطر قصور از جانب حق تعالي و نه بخاطر مسامحت از نظير انبياء و مرسلين و تربيت مربيان کمالي آدم، بلکه بخاطر کوتاهي و کوته‌نظري خود آن عده است.

در اين قافله آفرينش از نظر جسمي، هيچکس ايراد نکرده است که چرا گوسفند را ذبح مي‌کنيد تا ديگران تغذيه مي کنند؟ چرا؟ بخاطر اينکه اگر يک کسي با اين قافله آفرينش گوسفند شد، خواه ناخواه بايد براي انسان ذبح شود. پس اشکال نکنيد در همين مقدمه‌اي که عرض کردم غرض خلقت و غايت نهايي آفرينش، حرکت قافله‌ايست بخاطر رساندن يک عده خاص به آن کمال. شما هم اگر بيائيد حسابتان را از اين اکثريت جدا کنيد و ملحق به آن اقليت شويد. اين فيض عامة حق، شما را هم شامل مي شود. فيض حق که قرار نشد وقف ابوذر و عمار باشد، اما کوتاهي و کوته‌نظري ابوجهل‌ها و ابوسفيانها سبب مي شود که گوي سبقت را در اين خاکدان، عمارها و ابوذرها را بربايند، نه کوتاهي سازمان آفرينش و نه مسامحه مربيان تربيت بشري، شما هم ملحق شويد به آن اقليت آن فيض حق شما را هم مي‌گيرد، چون غرض از خلقت رساندن يک عده خاص است. لذا در تمام موازين تربيتي، در قانون مقدس اسلام، از اين گمشده نشاني مي‌يابم و در تمام دستورات گانه غربال شده و نتيجه گرفته شده از اين مسئله است که يک عده خاص به آن مرحله برسند.

ميقات بزرگ

وقتي که قانون شريعت مقدس اسلام مي‌گويد خون نجس است. بايد براي عبادت و در مقابل حق ايستادن و خضوع کردن آلوده به آن نباشيد که اينجا جاي پذيرش «توي» آلوده نيست. اگر در لباست و بدنت خون هست بايد حذف کني و اگر در بعضي موارد قابل حذف نباشد مي‌گويد حالا نماز نخوان چون اين، نماز نيست که بکار آيد، حتي در مواقعي که همين بشر مي‌خواهيد به آن مرحله آخر آفرينش يعني لقاء الله و رسيدن به حضور حق برسد در آنجا مي‌فرمايد از آن لباس آخرين و از آن پوششي که فقط بعنوان يک نحو احترام و برهنه نبودن جسد، بايد پوشيد و به آن ميقاتگاه رفت يا با آن لباس احرام به حضور رسيد . حتي در آن جا هم مي‌فرمايد با اين خون نيا، اين خون را، حتي اگر شما يک ميت را شستيد و کفن کرديد و در موقع دفن متوجه شيد که کفن آلوده به خون شده، آنجا مي‌فرمايد اگر ممکن است عوض کن و اگر ممکن نيست آن مقدار از آن کفن را ببر و آن خون آلوده را در اين ميقاتگاه مبر آنوقت همان مقنن را مي‌بينيد يک استثنا زده مي‌گويد اما اين جسد، اين ميقات بزرگ اين محرم، اين طالب لقاء الله، اينکه خودش را به حضور حق عرضه کرده. اگر در اين دنيا از آن جسدي که تا دنيويست تا عشق به دنيا دارد، تا علاقة به ماندن دارد، تا تلاشش براي ازدواج و جاه و خودنامي و خودجويي و خودخواهي است، اگر از اين مرحله گذشت و بدن ارتزاق کرد و اين خون بخاطر اين کمال روحي در اين جسد، نوعش و خصوصيت کمالي‌اش فرق کرد، اين آدم را با همين خون ببر و با همين لباس ببر. حتي مي‌دانيد بعضي از بزرگان فقها مي‌فرمايند: «مسئله اينکه شهيد را نشوئيد و غسل ندهيد و با همان لباس برايش نماز بخوانيد، من باب عزيمت است.» به اصطلاح آنها، نه رخصت، يعني اين جور نيست که شما حق داريد بشوئيد و حق داريد نشوئيد. حق داريد اين لباس را از تنش درآوريد و به او کفن بپوشيد يا نه. حق داريد با همان لباس دفن کنيد ـ بعضي از بزرگان مي‌فرمايند «اين من‌باب عزيمت است يعني حتماً بايد در نياوريد و حتما بايد نشوئيد» حتماً با همين لباس. نماز برايش بخوانيد و دفن کنيد. «الشهيد لايغسل و لايکفن بل يصلي عليه فيدفن بالقيامه» همين لباس بي‌ارزش در ساير موارد، لباس پرارزش عرضه به ميقاتگاه و لقاءالله شده است. همين خون نجس و آلوده‌اي که اگر مي‌خواهي به عبادت بايستي بايد حذفش کني، همين خون آلوده در کنار اين شخص فداکار از جان گذشته پر ارزش شده است. بقول اين مرد، قائل به عزيمت است نه رخصت، بايد با همين خون به ميقاتگاه برود و بر حق تعالي، عرضه‌اش کند، چرا؟ براي اينکه عرض کردم چون اصلاً مسائل آدم و غرض غائي عالم، همان رسيدن و رساندن اين قافله است به کمال؛ پس در مواردي که قانون مقدس اسلام تدوين مي‌شود بايد به اين نکته توجه کنيد من که مقنن قانون هستم، من که شارع شريعتم، من که دستور کمالي مي‌دهم اگر مي‌گويم خون نجس است چون خون بندة سرتاپا در شهوت فرورفتة به فکر جاه و مقام مي‌باشد، من ترسوي نگران از اينکه يک روز بيشتر عمر کند. اما او که در ميدان، گوي سبقت را ربوده و از تن خودش هم گذشته است، اين خوني که در او جريان دارد، اين نوع خون، آلوده نيست ، پس

فطرت کمال‌خواهي

چون خون آلوده نيست بايد هم پاک باشد شما اگر تمام احکام اسلام را در يک ظرف يا زير يک ميکروسکوپ رسيدگي و کنترل بگذاريد، مي‌بينيد هر جا امر شده نکن، برو،‌ بزن، چشمت را ببند، چشمت را باز کن، سخن بگو، ساکت بشو، اتفاق بکن، تمام روي اين مسئله دور مي‌زند يعني حساب شده است آنجا که گفتن، کمال مي‌آورد بايد گفت ـ امر بمعروف ـ آنجايي که گفتن حضيض مي‌آورد و ساقط مي‌کند آنجا بايد ساکت شد غيبت، بهتان، دروغ، به عنوان کينه‌توزي يک شخص را پائين آوردن از يک مرحله ـ تمام دستورات به اين شکل است حالا که اين شکل است بايد ما توجه داشته باشيم که چرا اگر مي شنويم فلان کس، فلان خواهر، فلان برادر با اينکه موقعيت اجتماعي خوبي مي‌توانست داشته باشد، يا اينکه مي‌توانست يک فرد مؤثر آينده از نظر زندگي مادي و موقعيت شخصي و ارزش اجتماعي باشد وقتي مي‌شنويم اين مخلصانه و براي خدا، جانش را در طبق اخلاص گذاشته و عرضه بر حق مي‌کند چرا به شوق مي‌آئيم؟ ديگري گذشت کرده ديگري فداکاري کرده، چرا من لذت مي‌برم؟ خواهر عزيز، اين همان فطرت کمال‌خواهي است که عرض کردم در همه ما به يک شکل گذاشته شده که هر جا جرقه‌اي در عالم پيدا مي‌شود و به آن فطرت مي‌خورد يعني يک گوشه فطرت را مي‌گيرد و اين احساس مرده را در آن فطرت زنده مي‌کند، ما به حرکت در مي‌آئيم درست مثل يک زنگ که کسي که در خواب باشد بيدارش مي‌کند که آهاي وقت نماز شب است و آهاي وقت نماز صبح است، آهاي وقت مسافرت است، يک مسائل اينجوري که پيش مي‌آيد با آن فطرت تماس مي‌گيرد.

فاصله بين حق و باطل آنقدر نيست بشر بايد اصلاً مسيرش را خودش تعيين کند، راهنمائيهايي که شده است فقط راهنمائي است. معلومات و کمال فقط براي اين است که شما با خواندن فلسفه، با خواندن فقه، با خواندن اصول، با ديدن تفسير، با تکه‌هائي که نتيجه جرقه‌هائي است که از مغزهاي متفکر، فيلسوف، مفسر و فقيه و اصولي و رياضيدان و غيره و ذلک بيرون آمده، شما هم فکر عادت کند به تفکر در امور، مسائل را ساده نينديشي، عدول نکني والا بيش از اين، از اين مسائل استفاده نمي‌شود. شايد ناگهان برخورديد به اين مسئله که:

الشهيد لايغسل و لا يفکن بل يصلي عليه،‌ چرا به اين راحتي گفته شده است؟

آيا امام سلام الله عليه يکروز نشسته العياذ بالله هوس کرده فرموده:

شهدا را نشوئيد؟ يا مثلاً مي‌خواسته يک راه سياسي انتخاب کند که حالا اين را نشوئيد تا يک مقدار از اين جهت مردم تشويق شوند؟ اينها مسائلي است که اگر شما در تمام لابلاي کتب، اخبار و روايات گرديد، مي‌بيند تمامش دستورات اخلاقي است. اما اگر اين دستورات اخلاقي را موفق شديد، خودتان استفاده کنيد يعني اين قدرت را پيدا کنيد که با تسلط به ادبيات، با تسلط به مسائل علمي خودتان کنجکاوانه و متفکرانه مسائل را بينديشيد، قهراً انسان مي‌بيند که مسيري را که انتخاب کرده است بسيار راحت مي‌تواند طي کند، خيلي راحت.

من قشنگ يادم هست که شايد چند دفعه به محمد حسن گفتم که اين لباست خيلي ناجور است اصلاً با يک آرامشي نگاه مي‌کرد، حتي نمي‌گفت نه يا بله، پنج سال او با يک دست کت و شلوار مي‌گشت، چيزي که خيلي براي من واقعاً جالب بود، آن شبي است که تصميم گرفته بود که بهرحال براي جبهه برود، ايشان رفت از سپاه، لباس نظامي بگيرد، چون قد بلند بود لباسهائي که دادند شلوارهايش نوعاً کوتاه بود،‌خودش رفت بازار يک شلوار خريد، بعد شلوار را وقتي آورد خيلي شلوار نازکي بود. گفتم اين شلوار اگر در درگيريها پاره شود، تو که وسيله دوختن نداري، اين چيه که خريدي، گذشت ـ چون عرض کردم من در صحبتها از آن حد تذکر بيشتر نمي‌گفتم و بحث هم نمي‌کردم ـ و من خوابيده بودم اما ديدم تا ديري از شب صداي چرخ خياطي مي‌آيد، مادرش هم در آن اتاقي که من خوابيده بودم خوابيده بود، معلوم بود که او با چرخ خياطي مشغول است.

صبح ايشان گفت من از اين ماشين شما استفاده مي‌کنم و با شما مي‌آيم و بين راه پياده مي‌شوم گفتم عيب ندارد، وقتي ايشان خواست سوار شود، ديدم ايشان همان شلوار کوتاه را که محکم‌تر بود يک تکه نازک پاره کرده، رويش انداخته و آن تکه را ديشب که صداي چرخ مي‌آمد داشت مي‌دوخت.

تأثير معنوي

من که ادعا مي‌کنم که پنجاه يا پنجاه و پنج سال از عمرم رفته و مدتي هم در راه تحصيل علم هستم، بهر حال ادعاي من اين است که پنج سال در باب، تحصيل علم و راه خدا قدم برداشته‌ام، وقتي ايشان مي‌خواست سوار شود. من واقعاً از اين شلوار دورنگي خجالت کشيدم ولي ايشان با کمال متانت آمدند سوار شدند، سر آن چهارراهي که مي‌خواست پياده شد بدون اينکه حتي تقاضا کند. من را برسانيد به محل،‌که من بعد از اينکه رفت، مدتي ناراحت بودم که چرا من نرساندم، من رفتم بعد اين قضيه که پيش آمد فکر کردم، گفتم ببينيد ما توي شعرها زياد مي‌خوانيم که : (او بمن گر مي‌ستاند رنگ رنگ من به او جان مي ستانم جاودان) ما نمي‌دانستيم معنايش را اينها مراحلي است که اگر بتواند آن تأثير معنوي را در من بگذارد پرارزش است و گرنه، من آنم که او اين قدرت روحي را داشت که در راه خدا و شهادت به شلوار دو رنگ توجه‌اي نداشت و برايش فرقي نمي‌کرد کافي نيست.

تمام اين مراحل براي اين است که يک عده خاص به آن مرحلة کمالي خودشان برساند ضمناً قبلاً هم عرض کردم اينها بخاطر دين بخاطر اسلام بخاطر خود انسان از همه چيزشان گذشتند و ما اگر در جلساتمان، در سخنراني‌مان و در بحثمان نتوانيم خودمان را به اين مسير انداخته باشيم، روز قيامت خجالت خواهد کشيد که آنها چه مرحله‌اي دارند و ما چقدر عقبيم. البته مقدمات دارد، مقدمات کمالي علمي که به مناسبت بايد عرضه شود، البته توجه داشته باشيد که همان روزهاي اول عرض کردم که در شرايط خاص مملکت، در شرايط غير اينجوري هم که بوده اصولاً هميشه آن مطالب دلخواه گفته نمي‌شود و درس به آن شکل منظم پيش نمي‌رفت، همين معلم عقيدتي شما چندي قبل که در تهران بود، ‌صحبت اين بود که من پيشنهاد کردم بعضي از بحثهاي عقيدتي را شروع کنيم ايشان گفت اصلاً اين مدت که من به کارهاي اجرائي مشغول بودم آن مايه‌هاي علمي کنده شده و دارد از من کنار مي‌رود، دارم ديوانه ميشوم، خيلي زحمت مي‌خواهد خودم را آماده کنم با مطالعات متفرق، گفتم خوب حالا به هر حال که به اين معتقدي وظيفه‌اي است که بايد تلاش کني، گفت اصلاً نگران اين مسئله هستم که آيا اصلاً رها کردن مسائل اجرائي که الان در حد ضرورت است کار درستي است يا کار درستي نيست؟ خوب ببينيد حتي وقتي استاد مي آيد سر کلاس درس، نگران است که آيا شرعاً الان وظيفه‌اش آمدن به کلاس است و درس گفتم براي يک عده خواهر، يا نه، وظيفه‌اش رفتن و دادستان فلان شهرستان شدن است، اين را نبايد توقع داشت که پيش از اين بتواند از نظر مطالب علمي شما را اشباع کند.

مملکت شرايط خاصي دارد، منتهي اين را توجه کرد که اگر بنا باشد شما رها کنيد، آن هم رها کند، بعد از 5 سال، 2 سال، 1 سال، وقتي که انشاءالله مملکت تمام مشکلاتش را حل کرد تازه از نظر مسائل علمي دچار مشکلات خواهي شد گويا در يک جلسه‌اي ديگر اشاره کردم که، يک خبرنگار خارجي يک روز از من اين سؤال را کرد شما فکر نمي‌کنيد الان که تمام ارگانهاي مملکت را کساني که در حوزه‌هاي علمي منشأ آثار بوده‌اند، الان در اختيار اينهاست اگر اينها به اين شکل ادامه پيدا کند و مشکلات سياسي يک جوري مشغولشان کند، يواش يواش حوزه‌هاي علمي خالي مي‌شود، گفتم چرا؟ گفت براي اين هيچ فکري کرده‌ايد؟ گفتم اميدواريم که بي فکر نباشيم. اين، يک مسئله است، نمي‌شود توقع داشت حالا چون فلان درس آن طور که من مي‌خواهم نيست، نه، يعني هميشه در تمام برنامه‌هاي زندگي، اين نصيحت را هميشه از بنده داشته باش نگو يا صد درصد يا هيچ، بگو حالا که صددرصد نمي‌شود نود و نه درصد، اگر نمي شود نود و هشت درصد و تا يک درصد.

بايد با علاقه بيشتري کار کرد، فرصت خيلي کم است، اينجا خيلي فرق دارد با دبستان، دبيرستان و اينها ـ که غرض اين بود آخر سال يک نمره‌اي بگيرد، يک مدرکي داشته باشند.

در حوزه‌هاي علمي وضع اين جور است کسي مي‌تواند بالا بيايد که واقعاً پرمايه و باتقوا باشد. يک کمي‌، کم باشد بالا نمي‌آيد. ممکن است بالا بيايد اما مثل زبد است. فاما الزبد فيذهب جفا» باطل مانند کف روي درياست و اما ماينفع الناس فيمکث في الارض مي‌فرمايد باطل مثل کف است، خيلي کوتاه مدت زودگذر، کم ارزش، بي‌محتوا، زرق و برق‌ و سروصدا مثل ابر بهاري دارد، بالا مي‌آيد اما زودگذر و تمام شدني است، و اما ما ينفع‌الناس قيمکث‌في الارض، آن است که مکث مي‌کند، درنگ مي‌کند، ماندني است.

فردي که آمده بود گفت خودم محمد حسن و علم‌الهدي را ديدم، تانک در 6 قدم‌شان ايستاده بود و اينها معلوم بود آخرين فشنگشان را داشتند مي زدند و مقاومت مي‌کردند، وقتي اين وظيفه شد، من که نمي‌توانم بگويم که ارتش فلان کرده من فلان مي‌کنم.

وظيفه تحصيل

مسئله تحصيل براي شما، الان وظيفه است خواهر، بهر حال اين مسئله‌اي است چون خانمها باز گله دارند از اينکه اساتيدشان آن طور که مي‌خواهند منظم نيستند. اساتيد عوض مي‌شود، عرض کردم استاد مي‌آيد تا آن لحظه‌آي که دارد درس مي‌دهد، شک دارد که آيا وظيفه است؟ بنده الان هم که خدمت شما آمدم، تا صبح که حرکت کردم، با اينکه وعده داده بودم، در اين ترديد بودم که آيا وظيفه من رفتن به استان فارس است ـ چون يک برنامه‌اي بود در استان فارس ـ يا آمدن به اينجا، بنده که با اين ترديد تا لحظه‌اي که سوار مي‌شوم و مي‌آيم، گرفتار مسائلي هستم، شما ديگر نبايد توقع داشته باشيد که اين مطلب عرايض، امروز من براي شما يک مطلب جمع و جور شده‌ي مطالعه کرده‌ي، رعايت وقت ورود باشد.

شما همان‌طور که امام بارها فرموده‌اند اين حساب را بکنيد، ببينيد کي بود که دلش بحال اسلام، اولاً و به تبع او بحال بني‌صدر در اين سؤالات اخير، بيشتر سوخته، ولي نه تنها لفظ را گفت بلکه دنبالش هم عمل و اجرا کرد. خوب ما اين مسئله محدود را نمي‌توانستيم مسامحه کنيم و نديده بگيريم. اما گاهي اوقات زياد ايراد مي‌کنند که شما چرا ميدان مي‌دهيد. من از طرف خودم و از طرف اين رفقا و برادرهاي مسئول، مي‌توانم به جرأت قسم بخورم يعني حتي قسم جلاله بخورم که آن روزي که به ما بگويند آقا مسئوليت نداريد، براي ما قطعاً جشن است. بدون هيچگونه حرفي کنار مي‌رويم، ولي چه بايد کرد؟ من با يک مناسبتي با يکي از مسئولين درجه يک مملکتي اين مسئله را صحبت کردم گفتم، من به چشم خودم ديدم که در همين اوائل دوران دولت موقت، گاهي که در نخست وزيري کار داشتم و مي‌رفتم آنجا احساس مي کردم، بمحض اينکه من مي‌آيم، يک عده به تکاپو مي‌افتند، بعضي درها را مي‌بندند، تعجب مي‌کردم که مسئله چيست؟ بعد متوجه شدم که در خيلي از اين اتاقها، خانمهاي کارمند و ماشين‌نويس به همان شکل کذائي سابق يعني حتي بدون روسري مي‌باشند. يادم است يک خانمي هر وقت من مي‌رفتم پيش يکي از اين مسئولين، جلسه‌اي بود در آن جا، اين خانم وقتي مي‌آمد با وضع بسيار بدي سلام و عليک مي‌کرد، يادم است يک روز تلفن کرد، گفت فلان کس، يک کاري اين جوري است و اين جوري، گفتم من الان دارم مي‌روم قم، و بعداً که برگشتم، او با همان لهجه و صداي خاصي که اشت، گفت التماس دعا، من آمدم قم و در حرم مخصوصاً مشرف شدم. براي اينکه برخلاف واقع عمل نکرده باشم، يک مقدار دعا کردم که خدايا اين خانم را قانع کن يک روسري سرش بيندازد، برخوردش با مردها، متين باشد و روز بعد که باز تلفن زد تعمداً گفتم: خانم من قم مشرف شدم، و آن التماس دعاي شما يادم نرفت، اما اين جور دعا کردم، گفتم خداوند به شما يک روسري بزرگي که هم کاملاً موهايتان را بپوشاند و هم زير گلويتان را بپوشاند و هم لباسهائي که از آن شکلي که من ديدم فرق داشته باشد، به شما بدهد، و از اين ببعد من در برخوردها، شما را، به آن شکل ببينم.

درخواست پاسدارها

خوب ببينيد خواهر، وقتي من مي‌آيم در يک نخست‌وزيري يا جاي ديگر کشور جمهوري اسلامي، وقتي مي‌بينم وضع اين جور است. من چه وظيفه‌اي دارم؟ اين جوانهائي که خودشان را به کشتن دادند، براي چه خودشان را به کشتن دادند؟ براي اين خودشان را به کشتن دادند که آن خانم به همان شکل باز آنجا باشد؟ وقتي در جلسه توديع فلان سفير که مي‌خواهد حرکت کند، فلان دختر خاله فلان کس که فاميلي‌اش را نمي‌گويم، از مرده پذيرايي مي‌کند، بدون روسري ما هيچ وظيفه‌اي نداريم؟ اگر ديديد ما ايستاديم يک دنده و مي‌گوئيم بايستي اين مسير طي شود، مسئله اين است والا ما خيلي خوب مي فهميم که اگر يک خورده کوتاه بيائيم خيلي خيلي وضع خوب خواهد بود اما خدا مي‌داند چند تا از پاسدارها مسئولين ـ مسئول همان شخص خاص است ـ به ما مراجعه کردند و گفتند آقا، اجازه بدهيد ما اينها را ترور کنيم.

اينها مسائلي است ما مي‌بينيم مرد جوان داده، زن جوان داده، مادر يکي از همين جوانها که نام پسرش قاسم بود شهيد شد گفت به امام بگوئيد قاسم که مسئله‌اي نيست من چهار تا پسر ديگر دارم آرزويم اينست که اينها همه شهيد شوند اما من در فروشگاه فلان جا ديگر نبينم فلان دختر خانم، با فلان قيافه بيايد اين چيزي است که در يک جائي که اين جوان را مي‌خواستند دفن کنند، مادر اين جوان مي‌گفت آنوقت شما مي‌گوئيد که ما مي‌توانيم کوتاه بيائم؟ ما خيلي از مسائل را روشن مي‌بينيم که اصلاً با هدف نمي‌سازد با اين حرکت نمي‌سازد اين مسئله‌اي است که گاهي براي ما پيش مي‌آيد که ما مجبوريم تذکر بدهيم آنچه را صحيح است فاماالزيد فيذهب جفاء و اماما ينفع الناس فيمکث في الارض مطمئن باشيد براي شما دوري کردن از لذايذ دنيوي بهر شکل بعنوان جاه، بعنوان شهرت، بعنوان آوازه، بعنوان مؤلف، بعنوان مدرس، بعنوان معلم و بهر عنوان گذشتن از تمام اينها کار راحتي نيست اما پر ارزش است.

همانطور که عرض کردم، همان قافله آفرينش حرکت کرده تا چند تا خواهر اينجوري و چند تا برادر اينجوري درست شود و بقيه هم دنباله‌رو اين قافله‌اند مثل همان گوسفند هايي که ذبح مي‌شوند تا يک عده ديگري بخورند، اين را با صراحت مي گويم، اين در اختيار شماست که بيائيد جزو آن اقليت شويد، جزو آن چند نفر شويد که قافله حرکت کرده است تا شما به آن مقام برسيد يا اينکه نه؟

رسول الله (ص) نشسته بود در يکي از جلسات، دفعتاً فرمود سنگي از کنار يکي از چاههاي جهنم هفتاد سال قبل حرکت کرد و الان به ته جهنم رسيد صحابه رسول الله کلام ايشان را کاملاً نظير وحي مي‌دانستند و اگر ما به اين آيه شريفه توجه کنيم که «ما ينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي تمام کلماتش را مي‌گيرد و نه آنکه تنها مقصود آيات شريفه باشد که خوب ظاهر هم ذکر کردند براي اين مسئله که يک سنگ حرکت کرده و حالا به ته اين چاه رسيده،‌ منتهي افرادي که يک کمي سست‌تر بودند، فکر کردند که اين حرف را به چه مناسبت پيامبر زده است، بعد متوجه شدند يکي از يهوديهاييکه همسايه مسجد بود که بر او هفتاد سال مي‌گذشت، فوت شد، يعني ببينيد حرکت، اگر حرکت صهيونيست و اسرائيل و خلاف کمالات روحي و انسان آلوده ولو مسلمان بود، اين از همان ديني که حرکت کرده بطرف يکي از چاههاي جهنم مي رود تا بعد از هفتاد سال به آنجا سقوط کند، اين کلمات را بايد مسلط به روايات باشي مسلط به احاديث باشي تا پيدا کني، والا دنبال اينکه هميشه درسي باشد، موعظه‌اي باشد، حتي بحثي باشد، فلان کس بايد موعظه‌اي بکند، نيست اين نمي‌شود امکان ندارد و اگر امکان داشته باشد. اينها تا به دنبالش راه نيفتي، سازنده نيست من آنچه شرط بلاغ است با شما عرض مي‌کنم؛ شما خواه از سخن و عرايض من پند بگيريد و خواه ملال، اميدارم همانطوريکه احساس مي‌کنم و احساس کرده‌ام و قبلاً هم ديدم و کم و بيش حالا هم مي‌شنوم، اين مسائل، اين حوادث اين پيشامدها، اين شهادتها، اين گذشتها، اين فداکاريها همه اينها براي ما غبطه نياورد که اي کاش ما هم بوديم تحقيقاً هر لحظه براي شما که بخواهيد گذشت کنيد. هر لحظه شهادت است، شهادت معنائي غير از اين ندارد که يعني گذشت ـ گذشت از جان، از جسم، از جاه، از شهرت، از آوازه، از پدر، از مادر،‌از زندگي، اين ميشود شهادت، يک شکلش آن است، يک شکليش اين است.

خداوند به حق امام زمان، به حق شهدا و صالحين و انبياء و مرسلين، همه را در آن مسيري که شهداي مخلص قدم برداشته‌اند، راهنمائي فرمايد و به ما هم توفيق و حسن عاقبت مرحمت کند.

والسلام عليکم و رحمه الله و برکاته.